تبلیغات
طرفداران نینا ویلیامز - مطالب ابر Story
وبلاگicon
منو
طرفداران نینا ویلیامز
کانال تلگرام ما @NinaWilliams
کانال تلگرام ما
  • سلام خبرای خوب دارم!
    یکی از دوستان تکنی به مدیریت وبش بازگشته
    آدرس وبش: 
    و توی وبش داستان های زیبای تکنی می ذاره!

    ::: قسمتی از داستان :::

    همه از سر میز پاشدن...فقط من و شایو و آسوکا سر میز مونده بودیم...

    چند ثانیه بعد...

    جین: شایو..عزیزم..میری برا منم یه قهوه بگیری؟

    دهن آسوکا وا مونده بود...

    شایو: بـ بـ با منی؟

    جین (با آرامش) : بعله

    شایو:چـ چشم...شما جون بخوا...

    بعد پاشد رفت..تقریبا تو هپروت بود.

    جین:دیگه خودمم دارم قاطی میکنم...آخه من اینو کجای دلم بزارم...یه کنه ی درسته حسابی هم نداریم دلمون خوش باشه...دیگه نمیکشم

    اصلا محل نذاشت...

    جالب بود نه؟
    برای خوندن داستان بکوب رو لینک زیر:


    ارسال نظر
  • ___داستان غمگین پسرک___
     پسرک سعی می کرد که بخوابد نم سردی تمام بدنش را فرا گرفته بود خود را مچاله کرد ولی می لرزید چند بار در خواب بود که با گاز موش های انبار بیدار شد بدون زیر انداز و رو انداز با کت بزرگ کهنه ای که وصله هایش توی چشم و ذوق میزد خودش را گرم نگه می داشت.پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و زندگی جدیدی تشکیل داده بودند و به کلی او را فراموش کرده بودند یا شاید هم او را نمی خواستند برای همین او وقتی نوزاد بود به روستای دور افتاده برده بودنش و به خانواده ای او را فروخته بودند او به سختی کار میکرد والدین جدید او را بزرگ کردند و او برایشان به سختی کار می کرد کمی که بزرگ شد پیش خود فکر میکرد که چرا پدر و مادرش او را دوست نداشتند راز های زندگی از او مخفی بودند قیمان او فرزندان بزرگتری نسبت به او داشتند که تشکیل خانواده داده بودند و فقط  پسرک  پیش آنها بود بعضی از روزها با دمپایی های کهنه و زهوار در رفته اش توی برف می رفت تا هیزم برای خانه بیاورد او گله کوچکشان را به چرا می برد و طویله را تمیز می کرد و شیر می دوشید غذا درست میکرد ولی حتی او را به مدرشه هم نمی بردند پیرزنی مهربان در همسایگی شان خانه گرفت پیرزن همیشه با پسرک رفتار خوبی داشت ولی قیمان خوششان نمی آمد که کسی در زندگی آنها دخالت کند چند سالی که پیرزن مهربان ثروتمند همسایه آنها بود پسرک زندگی بهتری داشت پیرزن گردنبندی که شکل ساعت بود به او هدیه داد روزی که  پسرک  به چرا رفته بود احساس غمگینی بر قلب او مستولی شد ساعت را از جیبش در آورد و به آن نگاهی انداخت و بعد سریع ساعت را به درون جیبش فرو برد و گله را طرف خانه هدایت کرد.هوا تقریبا تاریک شده بود که به خانه رسید طبق عادت رفت تا به پیرزن سلام کند چراغ خانه اش خاموش بود و در را نگشود  پسرک  تا صبح لحظه شماری میکرد او باز هم به در خانه پیرزن رفت از پست پنجره تا نیم پرده ی خانه پیرزن به داخل نگاه کرد خانه نسبتا به هم ریخته و بدون وجود پیرزن بود به خانه شان برگشت و از کسانی که او را بزرگ کرده بودند پرسید: مادر آن پیرزن مهربان را ندیده ای؟ به وضوح دید که پردش دستپاچه شد گفت: وقتی تو گله رو به چرا برده بودی او از اینجا رفت به ما هم گفت: که از تو خدا حافظی کنیم. پسرک  غمگین به اتاقش خزید و در غم رفتن کسی که او را خیلی دوست می داشت گریست.چند هفته ای گذشت برادر نامادریش به خانه شان آمد آنها شب را مهمانی خصوصی گرفتند  پسرک  مثل همیشه شب زود خوابید تا صبح بتواند زود بیدار شود نیمه ی شب با گریه ی خشک شده چشم گشود هنوز هوا روشن نشده بود و صدای جیرجیرک ها به گوش می رسید لیوانش را برداشت و از پله ها پایین آمد تا آب بنوشد صدای صحبت پدر و برادر نامادرش می آمد کنجکاو شد و گوش به حرف هایشان سپرد پدرش گفت: اگر هر چقدر کار می کردیم اینقدر که از این پیرزن بهمون رسید نمی تونستیم در بیاریم برادر مادرش: کاشکی با ما همکاری میکرد تا مجبور نمی شدیم او را بکشیم پدرش گفت: اگر ما نمی کشتیمش مگر چقدر عمر میکرد پیری؟ لیوان از دست  پسرک  به زمین افتاد پدر و دائی اش که دیدن شاهدی برایشان درست شده از فرط عصبانیت او را زیر مشت و لگد گرفتن و می گفتن: اینجا چه غلطی میکردی؟ هان؟ بعد از کتک مفصلی او را که به شدت مجروح شده بود در انباری زندانی کردن تا از گرسنگی بمیرد دیگر گاز موش های برایش اهمیتی نداشت بعد از چند روز گرسنگی و تشنگی و تنی که پر از پوسیدگی و زخم بود این چیزها چه اهمیتی داشت، یعنی چه میتوانست بکند.به سختی دست در جیب برد و ساعتش را در آورد به آن نگاه میکرد از چشمانش چند قطره اشک ریخت.او ساعت را در دست سردش فشرد ناگهان دید در انبار باز شد و همراه با نور پیرزن مهربان وارد شد و به بالای سر پسرک آمد: پسرم دستت رو به من بده تا با هم به زیباترین جای این جهان بریم پسرک از خوشحالی زبانش بند شده بود دیگر احساس درد نمی کرد دست او را گرفت و با هم از انبار به سوی آسمان حرکت کردند.مشت پسرک بی حرکت از روی سینه اش به زمین افتاد و ساعت در آن خودنمایی می کرد.
    ارسال نظر
  • ___داستان پارک شین هه و کیم هیون جونگ___


    ارسال نظر
  • سرگذشت هوارانگ
    هوارانگ پسری با احتمال نحسی
    بقیه در ادامه مطلب
    ارسال نظر
  • ___عاقبت کریستی___
    ــتقدیم به نیناــ
    __شخصیتای داستان کریستی مونتیرو ادی گوردو مامان کریستی بابای کریستی و سایرین و سایرین__
    __نویسنده هم خودم!__

    __داستان در ادامه مطلب__
    ارسال نظر