دوستانی که این داستانو می خونید بدونید این داستانه من و دوستانه و کسایی که دوست ندارن نخونن و نظر هم زیر پست نذارن:||
وحشت در شب سال نو
شب سال نو بود هوای عالی بر حال ما حاکم بود.من تو خونه کنار درخت کاجم نشسته بودم و چای دارچین می نوشیدم که تلفن همرام زنگ خورد.به صفحه اش نگاه کردم آلا بود دکمه ی اتصال رو زدم
+بگو آلا
+سلام فادی زنگ زدم بهت بگم امشب دعوتیم خونه ورا
+عـــه بالاخره نکبت ما رو هم تحویل گرفت.
+آره هم من و هم تو و زیکا دعوتیم خونه ش خسیس می خواد بهمون شام بده و غیره...
+باشه آماده میشم میام
رفتم جلوی کمد لباسیم و یک لباس مناسب پوشیدم و راه افتادم سمت خونه ی آلا که نزدیک خونه ی من بود.بعد از دقایقی که به قدم زدن گذشت آلا رو دیدم که دم خونه اش منتظر من ایستاده بود.بهش رسیدم
+عه چه زود اومدی
+آره دیگه شام ورا خوردن داره.
با هم راه افتادیم و رسیدیم خونه ورا.زیکا هم اومده بود خونه ی ورا بعد از کلی سلام علیک و حال و احوال نشستیم.ورا برای همه مون یه غذای ژاپنی آورد که سوشی بود من که نخوردم فقط خودش و چا جونش میل کردن چه با اشتها هم می خورندر همین لحظه چا گفت+بوکورین دُستان این سوشی زینده! این سوشی کوشمزه! بوکورین! بوکورین!
و با دست تعارف می کرد و خنده های کره ای می کرد.آلا از جاش بلند شد
+من میرم زنگ بزنم برای من و تو و زیکا پیتزا بیارن نوش جون کنیم
من و زیکا برای آلا دست زدیم.آلا بعد از سفارش پیتزا رفت یه گوشه و مشغول چک کردن گوشی شد.ورا هم که چسبیده بود به چا و با هم هشت پا می خوردن و با یک چنگال تو دهن هم دیگه می ذاشتن.همه مشغول کار خودشون بودن فقط من و زیکا نشسته بودیم مثل بز!!! من بلند شدم و به آشپزخانه رفتم و دو تا لیوان دمنوش درست کردم و کنار زیکا نشستم.لیوان رو به طرفش گرفتم لیوان رو با خوش رویی از من گرفت و جرعه ای نوشید
+چه خوبه مزه اش این چیه؟
+دمنوش به لیمو
+خوشمزه اس
داشتیم با هم فیلم نگاه می کردیم.هوا کم کم طوفانی شد و شب سیاه تر از هر موقع دیگری بود.صدای باد به خوبی شنیده می شد و سایه ی شاخه های درختان که با باد می رقصیدند پشت شیشه خودنمایی می کردند.ناگهان صدایی مثل انفجار آمد و برق ها قطع شد.تاریکی بود همه جا و صدای باد فقط در این تاریکی شنیده می شد.موبایل آلا می درخشید.
ورا+چااااااااا؟؟؟؟ چاااااااااا؟؟؟؟
چا+من این
و صداش یهو قطع شد همه جیغ زدیم و کنار هم جمع شدیم.آلا به سختی شمعی پیدا کرد و روشن کرد همه دور شمع جمع شده بودیم چا نبود و هیچ صدایی جز صدای باد نمی اومد.ورا گریه می کرد زیکا شوکه شده بود آلا سکوت کرده بود من هم ترسیده بودم ولی برای حفظ آرامش بقیه بروز نمی دادم.
آلا رو به ورا+ورا جون گریه نکن نکبت من!
زیکا+الان برقا میاد به همه ی این ماجراها می خندیم.
گفتم+ بیاین تا ده بشمریم شاید برق ها بیاد.
و شروع کردیم به شمردن+1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
و به محض گفتن 10 برق ها اومد.همه جیغ زدیم من نگاهی به دور و برم انداختم همه بودیم جز چا! همه ی بچه ها اینو فهمیده بودن همه جا رو گشتیم چاه نبود داشتیم نا امید می شدیم که زیکا با تعجب گفت+بچه ها این چیَه؟
مسیر انگشتش رو گرفتیم و به نامه ی روی میز رسیدیم.ورا سریع نامه رو برداشت و باز کرد.با خط سرخ توش نوشته بود : اگه چا رو می خواین بیاین به اولین گورستان و قدیمی ترین گورستان این شهر! وگرنه هیچوقت هیچ اثری ازش یافت نمی کنین!
همه به هم نگاه انداختیم با ترس...ورا غش کرد...
ادامه دارد...
نکته: جا داره از دوست عزیزم نکبت که از داستان ناراحت شده عذرخواهی کنم و بگم منظور بدی نداشت فقط صمیمیت بود که باعث شد اینا حرفای اینطوری به هم بزنن :دی امیدوارم از بقیه ی داستان خوشش بیاد