__یک روز با هری پاتر__


برای خوندن داستان برین ادامه ولی توصیه میکنم زیر هیجده سال نخونه

رون: هری هری بیدار شو!
هری: ها چیه رون ولم کن خوابم میاد
رون: امروز امتحان داریم مگه یادت رفته؟
هری: خدا نابود کنه هر چی امتحانه ایش....
دقایقی بعد هری در جایش نشست و عینک بابا بزرگش رو بر چشم گذاشت.
هری: رون بریم صبحانه بخوریم که هلاک شدم.
هری و رون بعد از شستشوی رویشان صبحانه مفصلی خوردند از آب قورباغه گازدار با نونی که از کاه زیر پای گاو گریفیندور بود و نیمروی تخم مرغ مارمولک با سس ای که از خون خوک بود.
رون: بترکی هری چقد می میخوری؟!!!!
هری گفت: می خوام برای امتحان قوی باشم بچه
رون: خودت بچه ای هری ترتری دیگه نزنی زرزری حالیت شد؟
هری ساکت شد می دانست حرف زیادی بزنه رون اسگولش می کنه.سر کلاس داشتند درس مرور می کردند که معلم اومد جواب بدن هری حواسش به هرمیون بود و زیر چشمی او را دید می زد ناگهان هرمیون برگشت و هری با او چش در چش شد و آب دهانش را قورت داد.
هری: سلام هرمیون امروز حالت چطوره چه هوای خوبیه مگه نه!
هرمیون خندید: هری ناقلا لابد امروزم درس نخوندی و از من تقلب می خوای؟
هری گفت: اجازه میدی کنارت بنشینم و درس مرور کنیم؟
هرمیون: بله بیا
هری و هرمیون داشتند درس مرور می کردند که رون وارد کلاس شد تا چشمش افتاد به هری که کنار هرمیون نشسته خون در رگهایش منجمد شد پرید و یقه ی هری را گرفت و او را به بیرون از کلاس برد.
هری: هوی چته وحشی لباسم پاره شد.
رون مچ دست هری را پیچاند.
هری: ولم کن دیوونه عوضی
رون: او او هری بی ادب
و مچ دست هری را بیشتر پیچاند
هری: آااخ ولم کن جون مادرت جون هر کی دوست داری آااای
رون: دفعه آخرت باشه که دور و بر هرمیون می بینمت
هری: به تو چه هرمیون سهم منه عشق منه ناگهان نصف صورتش سوخت و آن نصف دیگر صورتش جای ده انگشت در دو طرف صورت هری دهن کجی میکرد رون عینک هری که از بابابزرگش بهش ارث رسیده بود را شکست و سر هری را در توالت فرو کرد هری داشت خفه می شد از ناچاری در آب نفس کشید و اب فاضلاب در ریه هایش جاری شد رون تا میخورد زدش بچه های کلاس در بیرون کلاس جمع شده بودن و تماشا می کردن.رون هری لاجون رو به بیرون از توالت هل داد بچه ها با دیدن هری و حس کردن بوی بدش عوق می زدن.
هری اعتماد به نفس: هرمیون این بلاها به خاطر تو سر من اومده جلوی جمع میگم با من ازدواج میکنی؟
هرمیون: چه دروغا من کی گفتم که به خاطر من از این غلط ها کنی؟!
رون رو به جمعیت گفت: هری به عشق من هرمیون من توهین کرد با خواستگاریش برای همین سرویسش کردم
هری نزدیک هرمیون رفت و:: هرمیون با من ازدواج کن لطفا.
هرمیون: من دلم نمی گیره یه عمر لبای توالتیتو ببوسم تازشم چشات چهارتاست می فهمی که چی میگم؟!
هری جلوتر رفت تا هرمیون را ببوسد ولی هرمیون از بوی هری حالش به هم خورد و روی هری بالا آورد: ببخشید آقای توالت اوه ببخشید آقای هری
بعدش همه به او خندیدند و رفتند.هری تنها مانده بود گند از سر و روی و وجود او می چکید.هری نشست و سرش را پایین انداخت و گریه کرد با حس سنگینی سایه ای برویش سرش را بالا آورد و جینی رو دید دختر جلف و لوند که عملی بود و چاق..
جینی: هری جون من تو رو می خوام و باهاتم حتی اگه هر روز کثافت باشی ناراحت نشی ها منظورم اینه که هر روز پر از کثافت باشی اصلا ولش کن حالا میای با هم بریم صفا؟
و دستش را که حاوی مواد مخدر شیشه بود به طرف هری گرفت هری مردد پذیرفت او دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.هری داستان ما شیشه ای شد و همیشه باید در توالت دنبال او گشت.کسی نمی داند هری کثافت بود یا حالا که در توالت است و آنجا درست روی کاسه توالت غذا می خورد کثافت است؟! هری پشت رو ندارد مثل هری نباشید.
پایان
تا داستانی دیگر بدورود