__داستان عشق لارس و آلیسا__


__ادامه__
توی آینه ی قدی داشت خودشو بر انداز می کرد مثل همیشه مرتب و سرد.به خودش فکر کرد اسمش لارس بود با 28 سال سن و هیکلی عالی که دخترای افسار گسیخته براش جون می دادند.او فرمانده ای منظبت بود که اعتقادی به لوس بازی های پسرای الان نداشت که پا به پای هر دختر لوسی لوس حرف می زنند و مثل سگ گشنه گدا برای دخترا دم تکون می دن مثل لی.بگذریم لارس در تدارک مراسم تولدی برای آلیسا بود تا او را قافلگیر کند او در بهترین رستوران یک میز رزرو کرد و شبش همراه آلیسا به آن رستوران رفت آلیسا که خیلی ذوق زده و قافلگیر شده بود گفت: وای لارس ممنونم ازت
و دستانش را به هم کوبید.لارس گفت: کجا شو دیدی حالا؟
و با دستش بشکنی زد در همان حال پیشخدمتی با یک کیک تولد که شمع هایش روشن بود وارد شد آلیسا مبهوت کیک شد و گفت: وای لارس ازت خیلی ممنونم
و گونه ی لارس رو بوسید.
__گونه ی لارس را بوسید__


لارس لبخند محوی زد آلیسا شمع هاش رو فوت کرد و مشغول خوردن کیک شدند آلیسا که کیکش رو تموم کرد گفت: ممنونم ازت لارس که شب خوبی رو برام ساختی هیچکس تا حالا برام از این کارا نکرده بود.
لارس لبخندی مردانه و محکم زد 


و از جیبش جعبه ی کوچک مخملی قرمز را در آورد و روبروی آلیسا گرفت آلیسا جعبه رو گرفت و بازش کرد چشماش برق زد و اشکی از گوشه ی چشمش افتاد.لارس سریع فهمید گفت: گریه میکنی؟
آلیسا زود اشکش را پاک کرد گفت: نه یه چیزی رفت تو چشمم یادت رفته من یه رباتم و نمی تونم گریه کنم؟
لارس خندید آلیسا که از گردنبند سلیقه ی لارس بی نهایت خوشش آمده بود خواست ببنده به گردنش که نتونست لارس گفت: صبر کن خودم برات می بندم
چون رستوران فضای تاریکی داشت لارس خم شد تا بتواند قفل گردنبند را خوب ببیند و بتواند آن را ببندد.صورت لارس بیشتر از چند انگشت با گردن آلیسا فاصله نداشت و به خوبی بوی عطری که از گردن آلیسا بلند میشد رو حس میکرد و نفس میکشید.آلیسا از خوردن نفس های گرم لارس به گردنش دچار حس جدیدی شده بود که به نظرش جالب و دوست داشتنی می نمود لارس گردنبند را بست و روبروی آلیسا نشست.و مشغول صحبت شدند.آخر شب لارس آلیسا را به خانه اش رساند و آلیسا برای شب خوب و خاطره انگیزی که داشت ازش تشکر کرد و وارد خانه شد.لارس هم به خانه اش برگشت آلیسا پاش رو که درون خانه گذاشت شیایو جلویش را گرفت و گفت: تا حالا کوجا بودی آلیسا؟
آلیسا همه ی ماجرا را برای شیایو گفت و افزود که چه حس خوبی نسبت به لارس پیدا کرده آن شب شیایو به فکر فرو رفت و جدی شد چند روز بعد از آن ماجراها شیایو به آلیسا گفت: آلیسا میای با هم بریم گردش؟ به یه جای خلوت میای؟
آلیسا من و منی کرد شیایو ادامه داد: مرگ من بیا بریم خوش میگذره باشه؟ بگو باشه!
آلیسا که این همه ذوق شیایو رو دید گفت: باشه
__باشه__


و با هم به دامنه ی کوهی که خارج از شهر بود رفتند.و بعد از ناهار خوردن و کمی آب بازی کنار رود به خواب رفتند آلیسا وقتی از خواب بیدار شد سرش درد می کرد و از شیایو هم اثری نبود.سعی کرد که تکان بخورد ولی نتوانست او در تاریکی اتاق به خوبی چیزی نمی دید.صدا زد: شیایو؟! شیایو کوجایی؟
کسی جوابش را نداد.در آن طرف داستان لارس مشغول انجام وظیفه بود که شنید کسی او را صدا می زند.برگشت و با قیافه ی داغون و کتک خورده ی شیایو روبرو شد.شیایو با آن صدای زشتش که به طرز فجیعی نابود و خش دار شده بود گفت: اونا به من گفتن دفتر خاطرات جین پیششونه و جین درباره من توش نوشته گفتن اگه آلیسا رو ببرم و چند تا سوال ازش بپرسن دفتر رو میدن به من.
ناگهان شیایو صدای گریه اش رو بالا برد و گفت: من آلیسا رو بیهوش کردم اونا هم دزدیدنش و من هم کتک زدند من مامانمو می خوام هههه
لارس سریع سوار موتورش شد و جی پی اسش رو روشن کرد به طرف مسیری که علامت می داد گاز داد.اما آلیسا که همچنان در اتاق شیایو را صدا می زد با نوری که وارد اتاق شد سکوت کرد.همراه با نور برایان و نوچه هایش آسوکا جولیا پائول لئو وارد شد.برایان گفت: سلااام آلیسا دختر بد چرا به ما سر نمی زدی؟ نمیگی عمو برایان دلش برای اطلاعاتت تنگ میشه؟!
و با اشاره به بقیه دستور داد تا وسایل جراحی رو آماده کنند.بقیه که مشغول شدند برایان گفت: آلیسا می خوام کاسه ی سرت رو بردارم و قطعه ی مغزت رو در بیارم
آلیسا حرفی برای گفتن نداشت و فقط اشکی از گوشه ی چشمش چکید خودش هم نمی دانست که چطور اشک می ریزد در اوج نا امیدی بود که در باز شد و لارس وارد شد.برایان به نوچه هایش دستور داد تا او را بکشند.لئو و آسوکا به لارس حمله کردند لارس با مشت لئو را زد لئو مثل سیب در هوا چرخ خورد و با سر به زمین افتاد و بیهوش شد آسوکا که این صحنه را دید ترسید و فرار کرد جولیا با عشوه جلو رفت و قر داده و با ناز گفت: لارس به به چه پسری از من خوشت نمیاد؟
لارس کشیده ای به صورت جولیای سرخپوست زد جولیا چند بار دور خودش چرخید.وقتی ایستاد آب دهانش را تف کرد و چند دندان هم از دهانش به بیرون پرت شد او که خیلی بهش شوک وارد شده بود فریاد هاو هاو سر داد و از محل گریخت البته با گریستن.پائول فونیکس مغرور جلو آمد.لارس با چند مشت و لگد او را مثل فرفره می چرخواند و بهش مشت می زد.پائول اینقدر دور خودش چرخید تا به درک واصل شد.برایان که وضع را خراب دید فرار کرد.لارس خودش رو به آلیسا رسوند و او را آزاد کرد.آلیسا او را بغل کرد و گفت: چرا دیر اومدی؟ راستی از کجا منو پیدا کردی؟؟


لارس گفت: اون گردنبند که بهت دادم یه ردیابه تا هر وقت تو در خطر افتادی بیام و نجاتت بدم.
آلیسا از فشار عصبی بیهوش شد.لارس او را به خانه اش رساند.او خوشحال بود که همیشه میتونه مواظب آلیسا باشد.آلیسا هم خوشحال بود که در این دنیای درندشت کسی را دارد که مواظبش است.
پایان
تا داستانی دیگر بدورود