__در جستجوی نیمه ی گمشده__


برین ادامه مطلب
سلام امیدوارم حالتون خوب بوده باشه و از داستان ها لذت برده باشین این هم داستان از من و ایسی جون که الان شده ورا جونو جونگ کوک (کوکی) ش و ماجرای دوستمون آلوچکا و سانینش.برای بهتر شدن حس داستان هم کلی وقت گذاشتم از این شکلکا استفاده نمودم
__فادیا__
فادیا فادیا کوجایی
ورا جون بود داشت صدایم میکرد.
الان میام ایسی جون هنوز خیلی وقت داریم بریم تئاتر راستی آلا هم اومده
ورا گفت: زنگ زدم تو راهه وای دارم از هیجان میمیرم
ایسی کنارم ایستاد و تو آینه مشغول تیپ زدن شد یه شلوار خوشگل قهوه ای پوشیده بود با مانتوی سبز و شال یاسی رنگ یکم رژ گونه صورتی زد و به لبهاش رژ قرمز زد و موهاشو یه مقدار از شال بیرون ریخت و جلوی آینه چرخی زد و گفت: چطورم؟
یه لبخند گنده زدم: مثل همیشه
ورا مشکوک گفت: یعنی چی
گفتم: مثل همیشه عالی و نایس
ورا گفت: مرسی عچقم
صدای زنگ در حرف ورا رو قطع کرد: حتما آلاست
ورا ذوق زده گفت: بالاخره اومد یوهو میرم در رو باز کنم
و مثل فرفره به سوی در پرواز کرد لحظاتی بعد صدای خنده دوتائیشون از پایین اومد خودمو بهشون رسوندم با آلوچکا سلام علیک کردم و همو در آغوش کشیدیم رو هوا صورت همو بوسیدیم خخخ ورا بود که می خندید: دوستی تون منو کشته ککک
گفتم نیشتو ببند
و دویدم تا ورا رو بزنم ورا جیغ کشید و فرار کرد من بدو ورا بدو.......دقایقی بعد هر دو نفس نفس زنان روی مبل نشستیم آلوچکا داد زد: وااای تئاتر دیر شد
سه تایی با هول و ولا از خونهزدیم بیرون و بعد از قفل کردن در تاکسی گرفتیم.تو تاکسی بودیم ورا داشت راننده تاکسی رو دید می زد آلوچکا هم اون طرف داشت از پنجره بیرون رو دید می زد ورا وسط من و آلا نشسته بود حالا که فرصت خوبی بود داشتم هر سه مونو آنالیز می کردم من از همه بزرگترم چشم ابرو مشکی هیکل متوسط اهل آرایش نیستم دوستام بهم میگن مرد خخخ آلوچکا از من کوچیکتره مو مشکی و چشم خاکستری ورا از همه ما کوچیکتره موهای مشکی و چشمای کره ای داره از نوع درشتش وقتی آرایش می کنه عجب لعبتی می شه بسه خیلی از خودمون تعریف کردم یه نوشابه برا خودم باز کنم.خلاصه رسیدیم تئاتر موقع حساب کردن کرایه به راننده گفتم چند میشه؟
پسره پر رو گفت: پانزده تومن ده تومن هم هزینه اینکه دوستتون منو خورد با نگاش
یه پوزخند زدم و پولو پرت کردم تو صورتش و گفتم: فقط پانزده تومن حالا هم هِری!!
بعدش سه تایی رفتیم به سالن و مشغول تماشای تئاتر شدیم آلوچکا کلی چیپس و پفک خرید داشتیم می خوردیم و به نمایش نگاه می کردیم ورا گفت: راننده تاکسیه خیلی تیکه ی خوبی بود حیف که خاک بر سر اخلاق نداشت ایش
بهش گفتم: ورا!!
گفت: ها چیه؟
گفتم: هیچی
به تماشای تئاتر پرداختم موضوعش سه تا خواهر بودن که دنبال نیمه گمشده شون دور دنیا رو گشتن بعد از اتمام تئاتر بیرون از ساختمان ایستاده بودیم تا تاکسی بیاد ورا گفت: فادیا تئاترش خیلی رمانتیک بود من تئاتر دوست....
به ورا گفتم: آره خیلی قشنگ بود
آلوچکا گفت: بچه ها می گم چرا ما این کارو نکنیم؟
من گفتم: کدوم کار؟
آلوچکا گفت: ما که پول داریم و سه تامون مثل خواهر می مونیم
ورا گفت: ایول!!!!!
بعد ولوم صداش خود به خود بالا و بالاتر می رفت گفت: چقدر عالی می ریم دور دنیا رو می گردیم و نیمه گمشدمون رو پیدا می کنیم یوهوووو...
من و آلوچکا یه نگاه به دور و بر انداختیم جمعیت داشت نگامون می کرد سه تایی مون مثل لاله ی واژگون شدیم ایش.شب موقع شام تو خونه نشسته بودیم و تی وی می دیدیم ورا ناراحت بود و با غذا بازی می کرد آلوچکا بهش گفت: ورا جون چرا غذاتو نمی خوری؟
ورا گفت: میل ندارم
من گفتم: چرا؟
ورا گفت: کاش می شد بریم دور دنیا رو بگردیم
آلوچکا دست ورا رو گرفت گفت: غصه نخور ورا شایدم رفتیم
و بهش چشمک زد شب همه مون بعد از کلی شب زنده داری دیر خوابیدیم.
__ورا__
با صدای آلوچکا از خواب بیدار شدم که: پاشو تنبل خان...پاشو ورا میخوایم بریم سفر همون سفری که تو دوست داری می ریم و نیمه گمشدمون رو پیدا می کنیم.
ای جون از جا پریدم و دست و صورتمو شستم و پشت میز صبحانه نشستم فادیا گفت: ببینین بچه ها من حساب کردم اگه دور دنیا رو بی خیال شیم می تونیم توی دو تا از کشور های جهان بریم تفریح چطوره؟
گفتم: جونم من کشور کره دوست بریم بریم
آلوچکا گفت: منم می گم بریم استونی چطوره؟
فادیا گفت: بیائین هم قسم شیم
و دستشو جلو آورد آلوچکا دستشو روی دست فادیا گذاشت منم همینطور و با هم یکصدا گفتیم: زنده باد دوستی مون
موقع ظهر نهار خوردیم و چمدان ها رو بستیم و با تاکسی خودمون رو رسوندیم ایستگاه قطار فادیا بلیط گرفت و سوار قطار شدیم به مقصد کره جونم کشور محبوبم چند ساعتی از حرکت قطار نگذشته بود که خوابیدیم وقتی از خواب بیدار شدم فادیا و آلوچکا هم بیدار شده بود قوررر صدای شکمم در فضا پیچید بدجور گوشنم بود والا به فادیا گفتم: فادیا من گوشنمه
فادیا گفت: منم
آلوچکا هم  گفت: پس بیاین بریم بوفه خوراکی بگیریم
سه تایی رفتیم بوفه فروشنده بوفه یه پسر جوون بود که چشمای قهوه ای روشن داشت با لبهای قلوه ای به به عجب تیکه ای بود یعنی این نیمه گمشده ی منه پسره گفت: خوشمزه ام؟
ایش پر روی جلف بهش گفتم: لیاقت نداری
پسره که نفهمید منظورم چیه خوراکی ها رو داد و پولشو گرفت برگشتیم تو کوپه و خوراکی زدیم به بدن آخیش....با شکمی پر خوابیدیم و صبح روز بعد به کره رسیدیم بعد از گرفتن اتاق در هتلی مشغول گشت و گذار شدیم رفتیم روی یک پل که همه روش آرزو می کردن داشتم آرزو می کردم که خدایا نیمه گمشده مو بهم برسون لطفا مرسی آمین...یهویی یه وحشی بهم تنه زد و با کله از بالای پل افتادم تو دریاچه داشتم دست و پا می زدم و: من شنا بلد نیستم کمک!! کمک!!
و دیگر چیزی نفهمیدم.وقتی به هوش اومدم یه حوری جلوی چشمام دیدم خوب نگاه کردم نه باورم نمی شد اون کوکی بود خواننده ی محبوبم خرگوش کوچولوی رویاهام کوکی موهای مشکی مشکی داره با چشمهای کره ای و پوستی سفید و لبهاش...لبهای کوچولوی صورتیش ای جوونم حوری من کوکی من...کوکی گفت: حالتون خوبه؟
گفتن: هررررو بله مگه میشه در کنارت باشم و خوب نباشم؟
البته بعد از هررررو شو تو دلم گفتم.کوکی گفت: من اشتباهی بهت تنه زدم و افتادی توی آب منو می بخشی؟
گفتم: البته البته.
کوکی گفت: شما بانوی زیبایی هستین اجازه دارم شما رو برای مهمونی امشب دعوت کنم؟
گفتم: وااای  باعث خوشحالیمه
آدرس رو از کوکی جونم گرفتم کوکی عجله داشت و رفت آلوچکا و فادیا از دور برام دست تکون می دادن و می خندیدند خودمو بهشون رسوندم و همه چی رو براشون گفتم اونام با خوشحالی برام دست زدن شب به مهمونی کوکی رفتیم  یه دختر جلف کنار کوکی بود و خودشو همش به کوکی می چسبوند ولی کوکی بهش محل نمی ذاشت ناگهان نگاه کوکی به من افتاد و اومد پیشم: سلام بانوی زیبا افتخار یه دور رقص می دین؟
و بعد لبخند دخترکشی زد با خجالت دستمو توی دستش گذاشتم و رقصیدیم.
__چند ماه بعد__
کوکی از ورا خواستگاری کرد ورا هم پذیرفت و نامزد شدن.فادیا آلوچکا کوکی و ورا رفتن استونی.ورا خیلی ناراحت بود چون فادیا در هوای سرد استونی سرما خورده بود.سانین و آلا هم رفته بودن بیرون کارهای خاک بر سری کنن.راستی سانین جریانش اینه که آلوچکا رفته بود داروخونه تا برای فادیا دارو بگیره یک جوان خوش هیکل و مو چشم روشن که داروساز بود بهش کمک می کنه تا فادیا رو درمان کند در حین رفت و آمد های مکرر کم کم آن جوان که سانین نام داشت به آلوچکا علاقه مند شد آلوچکا هم به او علاقه داشت.آلوچکا ساکن استونی شد همراه با سانین و ورا و کوکی هم به کره برگشتن.اما فادیا تنها به کشور بازگشت در فرودگاه ازدحام زیادی برپا بود فادیا به زور چمدانش را پیدا کرد و به خانه رفت و در کمال ناباوری بعد از باز کردن چمدان متوجه شد این چمدان خودش نیست.از توی چمدان آدرس صاحبش را پیدا کرد و چمدان را به آدرس برد در خانه ی صاحب چمدان ایستاده بود و می خواست زنگ بزنه که در باز شد و مرد چمدان به دست با فادیا رو در رو شد هر دو به قصد هم پی بردن و چمدان ها رو عوض کردند.فادیا گفت: خیلی از دیدنتون خوشحال شدم راستش من چند نوع ساز رو به خوبی می تونم بنوازم و مدرکش رو هم دارم خوشحال میشم با شما همکاری داشته باشم اگه یه فرصت بهم بدین خودم رو ثابت می کنم
فادیا شماره اش را داد اتفاقا مدتی بعد یکی از نوازندگان مریض شد و او به فادیا تلفن کرد و اینطوری شد که فادیا خودش را نشان داد و عضو ثابتی از گروهشون شد فادیا به او علاقه مند شده بود اما احساس او را نمی دانست...
__آلوچکا__
صبح با صدای ورا از خواب بیدار شدم من تو خونه ی قدیمی مون و در تخت خودم بودم: پس سانین کوجاست؟ ورا خندید فادیا گفت: چرت نگو حتما خواب دیدی ما که هنوز مسافرت نرفتیم حتما دیشب شام زیاد خوردی.همه ی خواب رو براشون تعریف کردم ورا گفت: خوبه حداقل در خوابت تک خور نبودی کک....چه خوابی بود اصلا فیلم سینمایی بود!
__راوی__
فادیا به ورا که روی تخت کنار آلوچکا بود چشمک زد.
پایان