__فن فیک کیتی بیا !!__


ادامه مطلب رو نخونین! به سنتون نمیاد!

__داستان کیتی بیا__


کیتی گم شده بود او گشنه بود تشنه بود سردش بود کوچولوی بیچاره البته اگر بگیم غول بیچاره بهتره بگذریمکیتی آواره ی کوچه و خیابون ها بود طرفداراش بمیرن براش و این لحظه رو نبینن تقصیر خودش بود می خواست فرار نکنه...کیتی از مجبوری و اینکه چون چیزی نمی فهمید مشغول گشتن در سطل زباله شد تا بلکه چیزی برای خوردن پیدا کند بیبر داشت از خونه شون میومد بیرون که کیتی رو دید که داره تو سطل آشغال حیاطشون دست میکنه بیبر قبلا کیتی رو دیده بود و خوب می شناختش بیبر به کیتی گفت: او کیتی تو اینجا چیکار میکنی؟!!!
کیتی بهش نگاه کرد و دوباره تو آشغالا دست کرد و یک سیب نصفه پیدا کرد و خورد.بیبر دستش رو گرفت و او را به داخل انبار برد و گفت: کیتی اینجا بمون تا بیام.
و رفت تا از خانه موز بیاورد.
___رفت تا موز بیاره___


او می دانست کیتی موز خیلی دوست داره.بیبر برای کیتی موز برد در انبار کیتی موز ها رو خورد و دست بیبر را لیس زد این یعنی تشکر کرد.بیبر رفت داخل تا ناهار بخوره آخرای ناهارش بود که صدای چند مرد رو از بیرون شنید از پنجره دید چند مرد رد کیتی رو زده بودن بیبر دوید به داخل انبار وارد شد و دست کیتی رو گرفت و می گفت: کیتی بیاااا کیتی بیاااا کیتی بیاااا
___کیتی بیاااا___


خلاصه انقدر گفت کیتی بیااا آدم حس میکرد می خواد بیاد وسط قر بده.بیبر زورش نمی رسید کیتی رو جا به جا کنه.از آنجا که آنقدر سر و صداشون زیاد بود آن مرد ها فهمیدند و با شوکر برقی کیتی رو بی حس کردن و پشت ماشین انداختند.بیبر خیلی ناراحت بود و می گفت: کاش کیتی می فهمید چی میگم...
__کاش میفهمید چی میگم__


بیبر رو به یکی از آنها گفت: کجا می برینش؟
مرد گفت: به جایی که بهش تعلق داره برو خوش باش ازت شکایت نکردیم.
کیتی از پشت پنجره ی فلزی ماشین به بیبر نگاه می کرد و همچنان چیزی نمی فهمید.ماموری که مسئول نگهداری کیتی بود اخراج شد بیبر با ذوق درخواست داد و قبول شد او از اینکه می توانست از کیتی نگهداری کند و به او موز و میوه بدهد خوشحال بود و براش اهمیتی نداشت که کیتی چیزی نمی فهمد هر چه باشد کیتی زیباترین گوریل آن باغ وحش بود.
__زیباترین گوریل آن باغ وحش بود__


پایان تا داستانی دیگر بدورود!