__داستان عروسی لیلی و کاتارینا__

در روزگاران قدیم در کشوری که وجود نداشت شاهزاده ای بود به نام لیلی که دختر خیلی پولداری بود و برای تفریح می جنگید یه جورایی مثل الناز شاکردوست خودمون دیه! یک روز سباستین که همه کس او بود تصمیم گرفت تا او را شوهر دهد و لیلی تبدیل به ترشی لیلی نشه برای همین یک مسابقه ترتیب داد تا مردای جوان توش شرکت کنن و نفرت انگیزترین شون شوهر لیلی گوگولی بشه تا دیگه ترشی نشه والا.بگذریم این خبر ازدواجی همه جا پیچید و چند تن از مردان مدعی در میدان حاضر گشتند اسامی آنها به این شرح است: هیهاچی سرافینو شاهین در آن سوی دیگر داستان دختر خیلی چسب و سریشی به نام کاتارینا بود که دوستاش خر صداش می کردن چون سیاه و خیلی قلمبه سلمبه بود و همه جای بدنش از لباس چسب اش زده بود بیرون البته از حق نگذریم بدبخت بی نوای آفریقایی سیاه گشنه گدا لباسش کجا بود همین لباس داغون هم کش رفته بود اصلا ولش کن دیگه بیش از این آبروش رو نبریم.آری میگفتم کاتارینا می خواست این وسط او هم شوهری نصیب خود کند ولی زهی خیال باطل.کاتارینا اول به سراغ لارس رفت و سعی کرد دل او را به دست بیاورد ولی لارس که یک نظامی وظیفه شناس بود همونطور که مشروب می نوشید و به سیگارش پک می زد گفت: می دونی کاتارینا از وقتی دوستم در جنگ کشته شد فهمیدم زندگی ارزش وقت تلف کردن رو نداره بهتره زودتر بری تا دستور ندادم پرتت کنن بیرون. و سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد.کاتارینا از ابهت او ترسید و رفت به سراغ سرافینو و بعدش هم شاهین و همه او  را پس زدند او نا امید به گوشه ای خزید و به بخت بدش گریست ناگهان سایه ای بالای سرش دید سرش رو بالا آورد و سباستین رو دید.سباستین گفت: عزیزکم چرا تنها نشستی اینجا؟. کاتارینا همه چی را برای او تعریف کرد سباستین او را آرام کرد و پرده از راز دلش برداشت و به او گفت که: عاشقتم می خوامت دوستت دارم... و اینطور شد که قرار ازدواج گذاشتند.بگذریم روز مسابقه فرا رسید و به دستور شاهزاده لیلی لارس داور مسابقه شد.در میدان مسابقه همه هر چه نیرنگ داشتند به کار بستند تا بتوانند نظر لیلی گوگولی رو جلب کنن ولی هیچکدام موفق نشدند بد و پلید باشند جز هیهاچی و اینطور شد لیلی هیهاچی را به شوهری پذیرفت و شاهین و سرافینو به کشور خود برگشتند و همسری به مراتب مناسب تر از لیلی پیدا کردند.و روز عروسی لیلی و کاتارینا با هم در یکروز برگزار شد و با آهنگ های کیتی سکینه بدنو می لرزوندن و قر می دادند.و با هم همی به ماه عسل رفتندی هنوز که بر نگشتندی ولی اگه خبری از بچه و حاملگی بود حتما خبر می دیم تا در شادی آنها سهیم شویم.
پایان
تا ادامه ی داستان بدورود