__سلنا و شان مندز دیو__
داستان فن فیک


سلام دوستان عزیز این داستان کوتاهی که می خونید رو مثل یک فیلم کوتاه در ذهنتون تصور کنید.این داستان اون طوری پیش میره که من می خوام و در دنیای تخیلات همه چی آزاده...
__بقیه رو تو ادامه بخونید__
حالا می ریم به سراغ معرفی شخصیت های داستان
کارگردان که خودمم
__ایفا کننده نقش ها__
__سلنا گومز در نقش سلنا__


__باربارا پلوین در نقش باربارا__


__کارا دلوین در نقش کارا__


__کلی کلارکسون در نقش کلی__


__و با حضور شات مندز در نقش دیو__


در روزگاران خیلی قدیم که همه چی غیر واقعی بود مثلا خانواده ای زندگی می کردند.یک زن بدجنس بود به نام کلی کلارکسون که دو دختر داشت به نام های باربارا پلوین و کارا دلوین او با دختر های خانه خراب کن و فیس فیسویش زندگی می کرد شوهر کلی از دست او دق کرده بود و او با یک مرد که دختری به اسم سلنا گومز داشت ازدواج کرد کلی نامادری خیلی بدی بود که سلنا را اذیت می کرد باربارا و کارا از سلنا کار می کشیدند و او را مجبور می کردند تا لباس بشوید غذا بپزد و غیره و غیره...سلنا خیلی ناراحت بود او همیشه آرزو می کرد کاش مادرش بود تا کسی او را اذیت نمی توانست کند حیف که آن روز ها بر نمی گشتند از سر....پدر سلنا در یک جای دور کار میکرد و از وضعیت زندگی دخترش خبر نداشت و خیالش راحت بود.در روزی از روز ها که غذایشان مرغ و برنج بود کلی کارا باربارا می لپاندن و سلنا فقط نگاه میکرد و زبان بر لب می کشید.کارا که خیلی حواسش به سلنا بود دلش سوخت بس که مهربان بود او و کلی و باربارا استخوان های غذا را برای سلنا پرت کردند تا او بخورد و می خندیدند.سلنا استخوان ها را جمع کرد و به سر قبر مادرش برد و تا نیمه در خاک فرو کرد سلنا در یک مدت بعد که باز هم سر قبر مادرش رفت دید استخوان ها محصول پنبه داده سلنا مشغول جمع کردن پنبه ها شد ولی مقداری از پنبه ها را باد برد سلنا که به دنبال جمع کردن پنبه ها بود داخل غار کشیده شد پنبه اش را پیدا کرد برداشت تا از غار برود که صدایی وحشتناک متوقفش کرد: تو با چه جرئتی بی اجازه وارد غار من شدی؟
سلنا وقتی که دیوی که در غار زندگی می کرد را دید شناخت.او شان مندز بود.سلنا گفت: ببخشید سرورم...
شان مندز گفت: اگر به سوالم درست جواب بدی میذارم بری
شان مندز گوشه ی فرش زیر پایش را بالا زد زیر فرش پر از عقرب و مار بود شان مندز گفت: اینا قشنگن مگه نه؟
سلنا ترسیده گفت: بله سرورم خیلی زیبا هستن
شان مندز دیو گفت: آورین آورین حالا میتونی بری ولی قبلش صورتت رو تو این حوض بشور.
سلنا صورتش را شست و به خانه برگشت ولی او متوجه تغییرات صورتش نشده بود.
باربارا و کارا و کلی به محض دیدن سلنا به او گفتن: چیکار کردی که این طرح خوشگل روی صورتت نقش بسته؟ ما هم می خوایم.
کلی سلنا را کتک زد و آدرس غار را از او گرفت و دخترانش را به آنجا فرستاد.باربارا و کارا به شان مندز دیو رسیدند خیلی ترسیدند.شان مندز گفت: زیر این فرش چی می بینین؟
باربارا و کارا از دیدن مارها و عقرب ها ترسیدند و گفتند: اَی ایش!
شان مندز گفت: که اینطور!
و آدرس حوضی دیگر را به آنها داد.آنها صورتشان را شستند و به خانه شاد برگشتند.کلی با دیدن دخترانش تا مرز سکته رفت چرا که روی پیشونی دخترانش طرح مار و عقرب در آمده بود و آنها ضایع شدند و این بود که سلنا زیبا زندگی می کند فعلا و باربارا و کارا زشت ماندند و زشت زندگی می کنند.
پایان
تا داستانی دیگر بدورود!