___داستان پارک شین هه و کیم هیون جونگ___


در روزگاران نه چندان قدیم زنی بود به نام پارک شین هه که سالیانی بود که ازدواج کرده بود ولی بچه دار نشده بود و شوهورش او را ترک گفته بود.
ـــپارک شین ههـــ


یکروز که او از جبر روزگار سخت دلشکسته شده بود بسیار گریست و خوابش برد.
__پارک شین هه گریان__


او در خواب با پیرمردی خوفناک مواجه شد پیرمرد بانگ بر آورد ای زنیکه من خواب گذار مرحوم اعظم هستم که دلم سوخت و به خواب تو آمدم تا تو را رهایی دهم از تنهایی و ادامه داد دست را جلو آور پارک شین هه با ترس دستش را جلو برد مرد مشتی نخود سیاه در دست او گذاشتو گفت شب 34 ام از ماه 15 بذار خیس بخورن و خودت بخواب وقتی بیدار شدی بچه های فراوانی تاکید می کنم فراوانی خواهی داشت.
__پیرمرد خوابگذار__


پارک شین هه چنین عمل کرد و وقتی از خواب بیدار شد چشمتون شب بد نبینه با چهل و چند کودک سیاه گرسنه مواجه شد.وقتی بچه ها که یکی شون به طرز بی ریختی سفید بود او را دیدند شروع کردند به هماهنگ پریدن و گفتن ماااا غذااااا مییی خواااایم
___کودکان سیاه___


پارک شین هه سریع تنور روشن کردو شروع کرد به پختن نان ولی بچه ها ساکت نمی شدند و همانطور که سیری نا پذیر بودند غذا طلب می کردند.پارک شین هه مه سابقه بیماری روانی داشت اعصابش گیری پاچ کرد و وحشیانه به بچه هایش حمله کرد و تک تک آنها را به تنور پرت کرد و سوزاند.
___پارک شین هه در هنگام عصبانیت___



وقتی به خود آمد تنها شده بود و دیوانه وار زمزمه کرد من ماندم تنهای تنها میان سیل غمها...و گریست اشکهایش آتش تنور را خاموش کرد او فریاد برآورد من پارک شین هه غلط کردم من بچه هایم را کشتم کجایی عزیزانم کجائید
___پارک___



 ناگهان صدایی شنید که می گفت: مامانی اگه من بیام بیرون منو نمی نمی سوزونی؟ پارک شین هه شادان گفت: نه عزیزم من غلط می کنم بدو بیا بغل مامانی!!!! و همان بچه سفیده ضایع از پشت پرده در پرید بغلش و ماچ ماچ کردن.مادرش براش نون پخت و اسمش را کیم هیون جونگ نهاد.روزهای زیادی گذشت و کیم هیون بزرگ شد
___کیم هیون جونگ و سودای پولداری___


 و سودای پولداری در سر داشت و با مادرش نقشه کشید تا خزانه ی جاستین بیبر پادشاه را خالی کنند.کیم هیون به قصررفت و تقاضای ملاقات با پادشاه بیبر را کرد و او هم پذیرفت
___بیبر پادشاه___


 بیبر با پوزخند گفت: چه می خواهی ای مردک؟ کیم هیون گفت شنیدم شما بخشنده هستین من می خواهم خزانه ی شما را تماشا کنم در خلوت همین.بیبر بهش اجازه داد و کیم هیون وارد خزانه شد و تا می توانست شروع به خوردن سکه های طلا کرد وقتی خوب سیر شد از قصر خارج شد بیبر با تعجب به او نگریست ولی چیزی نیافت؟!!!! کیم هیون به خانه برگشت وبه مادرش پارک شین هه گفت من آمدم که بشقاب و قاشق بیار مادرش آورد و گفت برای چی میخوای؟!!!! کیم هیون ماجرا را گفت و افزود: مادر تو با قاشق به بشقاب بزن من در توالت طلای می ریزم و هر وقت گفتم نزن نزنیا چون من کیم هیون تو می میرم فهمیدی ننه؟
 پارک شین هه گفت اوکی ننه گرفتم.پارک انقدر به بشقاب کوفت که تمام طلاهای کیم هیون خالی شد و گفت نزن ننه دیگه ندارم! پارک شین هه که برق طلا کورش کرده بود متوجه نبود و آنقدر با قاشق کوفت به بشقاب که بشقاب شبیه دله ی حلبی چکش خورده شده بود.او وقتی به خود آمد فهمید کیم هیون جون از بدنش رفته
ـــکیم هیون مردـــ


 و در توالت مرده است پس او هم همی مرد.