قسمت ششم !
تقدیم به شما !
این فصل ۱۰ قسمته و به زودی تموم میشه ، بعدش یه سوپرایز براتون دارم !



فقط یه مطلبی : لطفا کامنت غیر مربوط نزارید ، اگه چیزی دارید بگید و اگه نه اینجا چت روم نیس ، حرف بی ربط نزنید ...خود اون فرد میدونه کی رو میگم .
با شما نیستم  اجیای عزیز .
قسمت ششم : محافظ شخصی

دلا به همراه سرگی و چند تا سرباز  از اتاق منشی کازویا بیرون رفت . بعد از چند لحظه دلا ایستاد و داد زد : خواهش میکنم به من بگید اینجا چه خبره ! شما از کجا میدونستید من اینجام ؟ 

یکی از سرباز ها که خیلی خوش قیافه و جذاب بود ، اومد جلو و گفت : خانم آلوز آروم باشید ، همه چیز زمانی که از اینجا بیرون بریم برای شما مشخص میشه .
یهو صدایی از اون طرف سالن گفت : به این زودی ؟؟ بودین حالا !

دلفیا سرش رو اورد بالا و وقتی کازویا رو دید حس کرد همه جا تار شد ، روی زمین افتاد و دیگه نفهمید چی شد ...

کازویا ... هیچکس حریف او نمیشد ...یعنی ، یعنی ، سرگی  و سربازان و جین همه به خاطر حماقت اون میمردند ؟

در همون لحظه که دلفیا به زمین افتاده بود ، مبارزه ی بزرگی بین سربازان کازویا و سرگی بود ، همه با هم دعوا میکردند ، در همین گیر و داد ها ، همون سرباز خوش قیافه از ضرب چاقو مرد و کنار دلفیا به زمین افتاد . سرگی زخمی شده بود و چند نفر از سربازانش هم فرار کرده بودند . 

ولی همه چیز عوض شد ،سربازان زایباتسو ، نینا ویلیامز و خود جین وارد صحنه شدند و بعد از چند دقیقه همه ی سربازان کازویا روی زمین افتاده بودند ...

جین گفت : من و نینا تونستیم فرار کنیم . هلنا کجاست ؟ 

نینا گفت : هلنا نیست ، دلفیاست . اِ ! اونجا افتاده ! مر...مرده ؟

سرگی به علامت منفی سر تکون داد . 

یکی از سربازان سرگی پرسید : خانم ویلیامز شما ؟ اینجا ؟

نینا با لحن تلخی گفت : من محافظ شخصی جینم ! به نظر شما خیلی غیر طبیعیه که نجاتش دارم ؟؟

جین ادامه داد : اونا منو گول زدن ، این دخترو هم همینطور !

اون ها از جی بیرون رفتند و به ساختمان زایباتسو رفتند .

بعد از مدتی  دلا بیدار شد . جین اومد و ازش پرسید : تو اومده بودی منو نجات بدی ؟ 

دلفیا گفت : آره ، ولی در واقع میخواستم مچتو بگیرم ...

و آروم خندید . جین گفت : موضوع چیه ؟؟۱

و دلفیا تمام ماجرا ی ورا و جوزی رو گفت .جین گفت : ممنون ....ولی آخه چطور ممکنه ! من عاشق شیا هستم ! اونو ول کنم و با ورا که عممه دوست شم و ازش خاستگاری کنم ؟

دلفیا گفت : میدونم که حماقت کردم و ...

میخاست ادامه ی حرفشو بزنه که یهو آلا و بقیه ی دختر هارو دید که به سمتش می دویدند !

داد زد : آلا ! شیا ! سالی و میلی ! دوستان عزیزم !

و دختر ها همدیگر رد بغل کردند اما باید زودتر آماده میشدند ، چون ۳ روز دیگه، عروسی شیایو و جین بود !