این هم از قسمت پنجم !
زود برید بخونید ببینید چی به سر جین بدبخت میاد ...

نظر هم یادتون نره !

این قسمت : پدر فداکار

دلفیا داد زد : نه تو نمیتونی !
کازویا گفت : چرا ، خواهی دید که میتونم ...
سیتارا گفت : کی فکرشو میکرد ؟ بعد از این همه سال ! کازویا پبروز اصلی بشه و هیهاچی و جین رو بکشه ؟ اونم با این نقشه ی ساده ! دختر احمق !
کازویا با خونسردی و انگار که قرار نیست هیچ اتفاق مهمی بیفته گفت : خب ! بسه دیگه ... جین رو بیار جوزی .
و جوزی به سمت راهروی بیرونی راه افتاد .
سیتارا هم از اتاق بیرون رفت . کازویا دست های دلفیا رو بست و در رو قفل کرد و به اتاق کارش برگشت .
دلفیا مونده بود و خودش . همش به خودش لعنت میفرستاد که چرا گول نقشه ی کازویا رو خورده . از طرفی هم ناراحت بود ، چون جوزی خائن بود و همینطور سیتارا ، دختری که عاشق جین بود ولی بعدا از اون متنفر شد ...
اما این پایان ماجرا نبود ! باید کاری انجام  میداد ، نباید جین رو به کشتن میداد ... حتی شاید خودش رو هم میکشتند !
بعد از چند دقیقه یاد یکی از کلک های جاسوسی کاتارینا افتاد ! کافی بود طناب دستش رو انقدر به لبه ی میز می سایید که طناب کم کم پاره میشد . و همین کار رو هم کرد و جواب داد ! طناب پاره شد اما باز هم مشکل حل نشد ... در اتاق قفل بود .
حیف که تافنش رو توی باشگاه جا گذاشته بود وگرنه می تونست به آلا زنگ بزنه و در خواست کمک بکنه . یهو فهمید که یه تلفن روی میزه . رمز هم نداشت پس بازش کرد  و داخل منو شد . ظاهرا تلفن جوزی بود ... میتونست با اون درخواست کمک کنه .
سریع شماره ی آلا رو گرفت و منتظر موند . بوق ... بوق ... بوق ... بوق .....
نه ! برنمی داشت ...
در حالی که نگران و افسرده بود به گوشه ی دیوار تکیه داد و چشمانش رو بست ... آلا الان کجا بود ؟ چیکار داشت میکرد ؟
کم کم خوابش برد ... خواب دید که یه مهمونی کنار آسوکا ایستاده و دارن با هم میخندن و جک میگن ... بعد کاتارینا از اون طرف سالن صداش کرد و گفت : همیشه یادت باشه که هر موقع مشکلی پیش اومد ذهنتو باز کنی و دنبال رها حل مناسب بگردی !
دلفیا میخاست بپرسه یعنی چی ، که با صدای تق  بلندی بیدار شد !

دلفیا داد زد : نه ! نگو که تو هم از گروه اونایی ! نه !تو پدر آلا هستی !
سرگی با خونسردی نگاهش کرد .
یکی از سرباز های کنار سرگی گفت : معلومه که نه ! اومدیم تو رو نجات بدیم !
دلفیا به دیوار منفجر شده و سرباز های کازویا که بیهوش بودند نگاه کرد و گفت : چه پدر فداکاری !
و راه افتاد ...



ادامه دارد ....



امیدوارم خوشتون اومده باشه دوستان عزیز !
قسمت ۶  رو به زودی می ذارم
فعلا بای !