دوستان عزیز !
۲ روز نت نداشتم ولی برگشتم . 
برای جبران ۲ قسمتو باهم میذارم . با تشکر . نظر یادتون نره !
سمت سوم : جاسوس جی

سیتارا گفت : فرمایش ؟

دلفیا آروم و با ترس و لرز جواب داد : بوخشید شما امی رو میشناسید ؟

_ به تو مربوطه ؟

_چرا جوش میاری عزیزم ؟ آخه .... آخه ....... آها ! دارم درمورد خانواده ی میشیما تحقیق میکنم !

_ ودقیقا چرا ؟

_واسه ثبت نام مدرسه ی کیم اوم هو . امی فرم های ثبت نام رو پر کرده و الان زمام تحقیقشه .

_کم دروغ بگو عزیزم .حالا هم مزاحم نشو . دیگه نبینم در و بر من بپلکی آ !

دلفیا رفت . نمی دونست  که حالا چیکار کنه .

همون طور که فکر میکرد یهو سیتارا رو دیدکه از در پشتی سالن داره مخفیانه بیرون میره .

سریع کیفشو برداشت و دنبال اون رفت .

با یکم فاصله سیتارا رو تعقیب  می کرد . نمی دونست که دارن به کجا میرن . استرس شدیدی داشت ،

یهو سیتارا ایستاد . به ساختمان جلوش رفت و داخل آسانسور شد .

دلفیا سرش رو اورد بالا و دید :


ساختمان مرکزی شرکت جی


و این چه معنی دیگه ای می تونست داشته باشه ، جز اینکه سیتارا جاسوسه ؟

سریع وارد ساختمان شد و به طبقه ای رفت که سیتار داخل اون بود . وارد شد و اون زمان بود که کاملا مطمئن شد که سیتارا جاسوسه ،چون چون سیتارا بدون هماهنگ کردن با منشی و فقط با گفتن اسمش داخل اتاق کازویا شد .

باید کاری انجام میداد ... باید میفهمید که سیتارا داره چیکار میکنه ....

اما اتاق دوربین مخفی داشت و منشی هم اونجا بود . همینطور نباید صدایی ایجاد میکرد تا کازویا شک کنه و به بیرون اتاق بیاد .

سریع یک پیام به جوزی فرستاد : شرکت مرکزی جی ، سیتارا جاسوسه . کمک می خام .

که یهو منشی بلند شد و گفت : میدونم .

کلاه گیسشو برداشت ، ارایششو با دستمال پاک کرد و گفت : هاه ! دختر ساده ! چی با خودت فکر کردی ؟ که جین میخاد با عمش ازدواج کنه ؟بله ! بله ! ورا عمه ی جینه . و منم همنطور که میدونی جوزی ام .

و بلنو بلند خندید . بعد توی بیسیمش گفت : پرنده تو قفسه . بیا .

و چند لحظه بعد کازویا و سیتارا از اتاق کازویا بیرون اومدند . 
_ فکر نمیکردم به این زودی گیر بیفتی ! 
_ گفتم که ، کاملا معلوم بود هیچی نمیدونه !
دلفیا داد زد : چی شده ؟ همه چیز رو توضیح بدید ! زود !
کازویا زمزمه کرد : پس بشین که داستان دور و درازیه ....


قسمت چهارم : خیانت 

_ دفعه ی اول که سیتارا رو دیدم ، جونشو برای امی میداد ، بهترین دوستش بود و بدون اون یه لحظه دووم نمیاورد .ولی بعد از اون روز که سیتارا عاشق جین شد و به امی رازشو گفت ، امی از سیتارا بدش اومد ، فکر میکرد برای جین با اون دوست شده . پس سیتارا رو ول کرد و تنهاش گذاشت .
سیتارا حرف کازویا رو قطع کرد و با ناراحتی گفت : آره ! ولم کرد ! مثل یه تیکه آشغال ! دیگه حتی بهم زنگ هم نزد ... جین هم از اول از من بدش  می اومد . اون هیچ حسی به من نداشت ولی من دیوونش بودم . ولی خب ... همش ارزو بود . امکان نواشت که جین شیائو رو ول کنه و با من بیاد ...تا اینکه ....
جوزی ادامه ی حرف سیتارا رو داد: منو توی یک بار دید . داشتم با آسوکا حرف میزدم . وقتی فهمید من آسوکا رو میشناسم اومد و ازم درمورد جین و آسوکا و شایو پرسید . پرسید که رابطه ی جین و شیا چیه و سوال هایی مثل این .... منم جواب دادم .بعد گفتش که جین میخاد با ورا ازدواج کنه ، در حالی که ورا عمش بود . اونقدر به من از این حرفا زد که از جین برم اومد حس میکردم خیلی عوضیه . خائن به شیا ...
دلفیا داد زد : تو خائن به شیا هستی ! نه جین !
کازویا فریاد کشید : خفه شو و گوش کن ! احمق !
کازویا اوامه داد : و همین طور که میدونی جوزی همه چیز رو که همش دروغ بود به شما گفت . و شما جاسوس بازی احمقانه رو شروع کردید . خب داشتم میگفتم . بعد از اینکه امی سیتارا رو ول کرد ، من استخدامش کردم . که جاسوسی جین رو بکنه . آخه میدونی که ! مدت هاست که میخام جین رو بکشم ...
و ... اون الان اینجاست . جین خبر نداشت که امی و سیتارا دیگه دوست نیستن . سیتارا  به جین گفت که من اامی رو گرفتم . جین ام شجاع شد و اومد ابجی کوچولوشو نجات بده ...بله و امروز جین بالاخره میمیره ... 

دلفیا داد زد : نه ! تو نمیتونی !

تا قسمت بعد ...