اولین قسمت داستانم !
امیدوارم خوشتون بیاد 
حتما
       حتما 
                حتما 
                           نظر بدید !
برید ادامه ی مطلب ....
این قسمت : خیانت جین 

شایو توی خونش نشسته بود و تی وی نگاه میکرد ، خیلی خسته بود و تازه از مبارزه برگشته بود . بعد از اینکه برای خودش چایی درست کرد و خورد روی مبل خوابش برد . خواب های خیلی خوبی دید ، خواب دید که با پاندا به شهر بازی رفتن و همینطور خواب میهارو و آلیسا رو دید . همون طور که توی رویا غرق بود یهو صدای زنگ تلفنش اومد . اول تصمیم گرفت برنداره .آخه حوصله نداشت اما بعد فکر کرد شاید کسی کار مهمی داشته باشه پس برداشت .
_ الو ، شیا ؟ خودتی ؟
میلی ، دوست صمیمی شیایو بود .
_ آره خودمم . خوبی ؟
_  مرسی خوبم . صدات چرا اینجوریه ؟ مریض شدی ؟
_ نه بابا . خواب بودم ...
_ وای بوخشید بیدارت کردم !خواستم بگم که سالی خونش دعوتمون کرده . گفته کار خیلی مهمی داره . زود بیا باشه ؟ خداحافظ فعلا .
_ باشه میبینمت . بای .
سالی هم دوست صمیمی شیایو و میلی بود .شیایو زود لباس پوشید و رفت . تا خونه ی سالی راه زیادی نبود پس خیلی زود رسید .وقتی وارد شد فهمید که آسوکا ، آلوچکا ،لیلی ،دلفیا ، و جوزی هم هستن .
همه به شیایو سلام دادند و بعد سالی گفت : آایسا و میهارو هم دعوت بودند ولی آلیسا پیش ویولت بود و میهارو هم درس داشت . یه خبرای مهمی شنیدم ، گفتم به همتون بگم .
دلفیا گفت : چی شده ؟ نکنه هیهاچی مرده ؟ 
و همه خندیدند .
سالی گفت : نه بابا ! اون که هیچوقت نمیمیره ! راستش شنیدم که لارس خواهر گمشدشو پیدا کرده . اسمش وراست . 
همه با هم گفتن : چیییییی؟ خواهر گمشده ؟
آسوکا سریع گفت : مگه خواهر داشت اصن ؟
آلوچکا هم گفت : پس چرا چیزی به ما نگفت !؟
جوزی که تا اون موقع ساکت بود گفت : من میدونستم .جین بهم گفته بود ، به چیزای دیگه ای هم گفت بهم .
همه گفتن : خب چرا به تو گفت و به ما نگفت ؟
جوزی گفت : نمیدونم .
شیایو که تعجب کرده بود با حالت غمگین پرسید : آخه چرا اینو از من مخفی کرد ؟ مگه من دوست دخترش نیستم ؟
همه تا چند لحظه ساکت بودند که یهو لیلی گفت : اشکال نداره عجیجیم پسرا همینن . بیا بریم آشپزخونه آب بخوری سرحال بیای ...بیا .
و شیایو با لیلی رفت .
جوزی سریع گفت : تا شیایو نیومده بهتون بگم ، جین قصد داره با ورا ازدواج کنه !
همه  درجا ساکت شدند . هیچکس حرفی نمیزد . آسوکا گفت : یعنی چی ؟ شوخی نمیکنی ؟ جین و شیایو که با هم بودن !
دلفیا با صدای بلند گفت : اصلا از این کازاما ها خوشم نمیاد ! اصن کارشون معلوم نیس !
آسوکا گفت : هیسسسسسس! شیایو صداتو میشنوه ها ! در ضمن ، منم یه کازاما هستم !
دلفیا خندید و عذرخواهی کرد .
آلوچکا گفت : دیگه خنده بسه ! ما باید بدونیم که چه خبره ! از فردا باید جاسوسی جین رو بکنیم ! باید بدونیم که چیکار میکنه ! من خواهر جین رو میشناسم ، اسمش امیه . دختر خوبیه ولی یکم خجالتیه و دوست نداره تو جمع باشه . اگه بتونیم اونو به حرف بیاریم ماجرا رو میفهمیم . 
آسوکا گفت : خب منم امیو میشناسم . دختر خالمه .با هیچکس خیلی صمیمی نیست ، دختر خیلی خیلی خوبیه فقط یکم خجالتیه . تنها دوستی که داره ، یه دخترس به اسم سیتارا . تا حالا چند بار اونو خونشون دیدم . امی همه ی راز هاشو به اون میگه .
جوزی گفت : چه عالی ! خب حالا باید یکم به سیتارا نزدیک تر شیم .
جوزی داشت حرف میزد که شیایو و لیلی وارد شدند .
شیایو گفت : سیتارا کیه ؟




تا قسمت بعد بدرود !!
امید وارم خوب باشه !