برای خوندن به ادامه مطلب برید
وقتی بچه بودم همیشه تصورات فوق العاده ای داشتم، کابوس های مکرر، و همیشه فکر می کردم چیزهایی رو در شب دیدم.
هر وقت به مادرم می گفتم، وقتی توی تخت بودم، در اتاقم می لرزید.نه خیلی آشکار اما آرام و واضح.همیشه وقتی می خوابیدم در نیمه باز بود، و بیرون از اتاقم پله ها بود به خاطر اینکه اتاق من در زیر شیروانی بود.من در تختم می خوابیدم و به تکان خوردن در نگاه می کردم که واقعا آهسته اتفاق می افتاد.می رفتم و به مامان می گفتم اما وقتی می اومد نظر خودش رو داشت، هر بار که اون می اومد، لرزیدن در متوقف می شد.فقط برای من آزار دهنده بود، و من تمام سعی ام رو می کردم تا حرفام رو ثابت کنم و مامان بدونه که دروغگو نیستم.
هر شب، به زودی در شروع به تکان خوردن می کرد، من از اتاقم بیرون می رفتم و به مادرم می گفتم که سریع بیاد.مهم نیست چقدر سریع می تونستم مطلعش کنم، در همیشه وقتی مادرم می رسید متوقف می شد و مامانم دوباره مثل همیشه از دستم عصبانی می شد.
در نهایت بلند شدم.در شروع به لرزیدن کرد و داشت باز می شد.سعی کردم ببندمش اما نتونستم.با ناراحتی به تختم برگشتم تا از شر این در احمق راحت بشم.تصمیم گرفتم وقتی روز شد تعمیرش کنم حتما تکان خوردنش به همین خاطر بود، چون چیزی رو در بیرون ندیده بودم.تمامش معما بود.
یک شب، بعد از هفته ها تکان خوردن در، در شروع به تکان خوردن و این بار به شدت تکان می خورد.من در تخت خوابم خوابیده بودم و پتو رو روی صورتم کشیده بودم، می ترسیدم.در میان شکاف لولای در چیزی بود، تونستم چیزی رو ببینم که در پسش حرکت کرد.به خودم گفتم که سگم هست، اما می دونستم که نیست.سگم سفید بود، در حالی که این چیزی که دیده بودم شبیه دود بود.خواستم به طرف راهرو بدوم تا مادرم رو صدا کنم، می خواستم چیزی که در پشت در دیده بودم رو براش تعریف کنم.
روز بعد، درباره چیزی که دیده بودم با مادرم صحبت کردم، اون فقط گفت که این توهم من بوده که به خاطر خستگی سراغم اومده.من خسته بودم، این حقیقت داشت، اما بخاطر آن در لعنتی.
شب بعد دوباره مراقب در بودم، و مطمئن بودم که دوباره اون سایه رو می بینم.مصمم بودم دستام رو تکان بدم، و یه مترسک خریدم و آن را آنسوی در گذاشتم.مترسک جلوه ترسناکی به بیرون از اتاقم داده بود.ترسناک اسمش بود، او قرار بود شاهد باشد.
احساس کردم مترسک بیرون اتاقم خیلی آرام است، برای اولین بار فکر کردم تا با یه خداحافظی بهش بخوابم.خیلی امیدوار کننده نبود.وقتی خواب کم کم به سراغم می آمد با صدای گوشخراش و زننده ای بیدار شدم و از جا پریدم.با دیدن اینکه در دوباره تکان می خورد قلبم تند به تپش افتاد.نمی تونستم به درستی جسم مترسک رو آن سوی در ببینم، و احتمال دادم از جاش جا به جا شده.صدای صدای ضربه ای بود که مترسک به در اتاقم زده بود، و حالا دود برگشته بود.من کاملا نا امید شده بودم.مترسک هیچ کاری نتوانسته بود بکند.
می خواستم دوباره به مادرم توضیحش بدم، و اون این بار واقعا حرفم رو باور کرد.او هم چیز هایی شبیه به چیز هایی که من دیده بودم، دیده بود.به همین دلیل، من همیشه به خاطر کمبود خواب در مدرسه چرت می زدم.چیزی که از کنترلم خارج بود.
ما دیگر دوربین قرار ندادیم، (یا دوربینی نداشتیم) ، اما من یه رادیو، ضبط داشتم.مادرم بهم گفت که ایده ای داره، اون می خواست که ضبط رو بیرون اتاقم بذاره تا ضبط کنه، پس اگر چیزی نبود که ما آن را ببینیم شاید می توانستیم آن را بشنویم.این بهتر از هیچی بود، این نقشه همه چیز رو کاملا اثبات می کرد.
البته نه، روز بعد وقتی نوار رو چک کردم کاملا خالی بود.این خیلی عجیب بود، هر چیزی که آن سوی در بود، ضبط را خاموش کرده بود.احساس می کردم دارم دیوانه می شم.این اولین مزاحمی بود که داشتم یه دردسر واقعی!.حالا، احساس خطر می کردم.از این چیزی که می توانست در را باز کند و به اتاقم بیاید! چیزی که توانسته بود مترسک رو بیندازد، ضبط را خاموش کند، و در را بزند، مطمئنا او می توانست در را باز کند.و اگر در باز می شد، او می خواست با من چه کار کند؟ چه می خواست؟
از آن به بعد هر روز، تنها چیزی که می توانستم به آن فکر کنم این حقیقت بود که من نمی خوام به تخت خواب برم.من از خواب بیزار شده بودم و به مرور روز به روز انرژی ام تحلیل می رفت.هر شب
مادرم دلیل نگرانی اش را به مادر نانای راهبه گفت، او به من تسبیح داد و گفت که حالا می تونم بخوابم.مادرم معمولا آدم مذهبی نبود اما این بار هر چه آن راهبه گفت قبول کرد و تصمیم گرفت تا امتحان کنه.این بار من بیشتر از همیشه می ترسیدم.خانواده من فکر می کردن من در خطر هستم.مادر بارها بهم گفت که می تونم در اتاق اون و با اون بخوابم و یه خواب خوب رو تجربه کنم، اما من نپذیرفتم، من 12 سال داشتم، و خوابیدن در اتاق مامان به این معنی بود که من فقط یه ترسو هستم.من آماده بودم تا هر اتفاقی که قراره تو زندگیم رخ بده، همین الان رخ بده.
تسبیح کار نکرد.هیچی کار نمی کرد.مادرم بزرگترین مردد دینی در دنیا، شروع به سوزاندن علف های هرز اطراف خانه کرد و تمیزش کرد.نانای راهبه تشویقم کرد که هر شب دعا کنم، و من این کار رو کردم علیرغم اینکه هرگز به خدا اعتماد کامل نداشتم.دعا کردم هر چی آن سوی در هست برای همیشه بره و بر نگرده و در آخر دعا کردم که هرگز آسیبی از طرف چیزی که بیرون اتاقم هست نبینم.
همه چیز بدتر و بدتر شد.مدرسه بارها و بارها از مادرم خواست که بیاد و توضیح بده.من کاهش وزن پیدا کرده بودم، زیر چشمانم کبود شده بود، و به ندرت در درس پیشقدم می شدم.اونا حدس می زدن که من در خونه مشکلی دارم، اونا منو به دفتر بردن و ازم پرسیدن آیا همه چیز رو به راهه؟ و من همیشه درباره اون می گفتم.به سختی به معلم ها می گفتم که در اتاق خوابم زده می شه و دودی که آن سوی آن هست من رو دیوونه کرده.
یک روز، من دیگر خسته شدم و به مادرم گفتم که باید از آنجا اسباب کشی کنیم.نمی تونستم جایی مثل این زندگی کنم.او متوجه من بود، من خوشحال نبودم، من دیگه دختر بامزه چند ماه قبل نبودم، من بدبخت شده بودم، بی قرار و پرخاشگر شده بودم و محال بود چیزی رو بخورم و بالا نیارم.
در نهایت تعجب، یک شب همه چیز متوقف شد، در دیگر زده نمی شد و دودی در پشتش نبود.این بیشتر از گذشته من را می ترساند، آیا او در اتاقم بود؟ آن شب نخوابیدم و وقتی به مادرم و نانای راهبه گفتم، روز بعد راهبه نانا پیشنهاد داد که کشیشی بیاید و اطراف خانه رو بگردد بلکه طلسمی آنجا بوده و باعث اینها شده.مادرم قبول کرد که ما چند شب منتظر باشیم و من هم قبول کردم.
شب بعد، هیچ اتفاقی نیفتاد شب بعد هم همینطور سه هفته بعد هم باز هیچ اتفاقی نیفتاد.چیزی که خارج از اتاقم بود بی هیچ ردی ناپدید شده بود.با دقت اما مطمئن این بار به خواب می رفتم، دوباره از مدرسه لذت می بردم و در نهایت دوباره به درستی غذا می خوردم.دوباره همان دختری شده بودم که قبلا بودم.
راهبه نانا قسم خورد که این ها به خاطر تسبیح و دعا های من بوده که آن چیز برای همیشه رفته.اما من مخالف بودم، فکر می کردم شاید اون چیز به این خاطر رفت که چیزی رو که نیاز داشت از من گرفت، شاید هم چون دیده بود من به دردش نمی خوردم رهایم کرده بود.ایده ای درباره اینکه او کجا رفت ندارم، یا اینکه چرا در آنجا به سراغم می آمد.تمام این ها در 10 سال قبل اتفاق افتاد و ما مدت زیادی در آن خانه زندگی نکردیم.من دیگر چیزی شبیه او ندیدم، من هنوز هم آن تسبیح را که از راهبه نانا دریافت کرده بودم در اتاقم نگه می دارم، و مترسک هم بیرون از اتاقم هست.مادرم مرتبا چمن های اطراف را کوتاه می کند و راهبه نانا هم هنوز دعا می خواند، با آن که هیچ کدام از آنها برایم کاری نکرد، بهشان اطمینان دارم.
ما نمی دونیم چرا اون چیز من رو انتخاب کرد، یا اینکه هرگز دیگر بر نگردد؟ تمام کاری که ما می تونیم بکنیم اینه که با تمام توان امیدوار باشیم.
برگرفته از یک داستان واقعی