اگر ترسو نیستید،
برای خوندن برید ادامه

برگرفته از یه روزنامه قدیمی

آینده قاتل بزرگ هنوز نامعلوم هست!

بعد از هفته ها قتل های بی توضیح، قاتل بدشگون برگشته است...

بعد از شواهد هایی که نشان می داد او برگشته، حمله ای به یه پسر بچه داشت ولی پسرک زنده ماند و این داستان را گفت.

خواب بدی دیدم و نیمه های شب بیدار شدم، دیدم پنجره بی دلیل باز شده، یادمه قبل از اینکه برم تو تخت بسته بودمش، بلند شدم و بستمش، دوباره برگشتم زیر پتو و می خواستم دوباره بخوابم اما احساسات عجیبی سراغم اومد، مثل اینکه کسی نگاهم بکنه. فورا چشمام رو باز کردم و در جا نشستم، اونجا در شعاع کوچیک نوری که از آباژور بود و بین تاریکی، تونستم چشمان خوفناکی رو ببینم، دورشون سیاه و...واقعا برام ترس آور بود...وقتی دهانش رو دیدم لبخند گشادی بر لب داشت که تمام موهای بدنمو سیخ کرد، ساکت ایستاده و منو نگاه می کرد، وقتی این همه ترسم رو دید در نهایت دهن باز کرد و چیزی گفت، یه جمله معمولی ولی طوری اداش کرد که فقط یه مرد دیوونه میتونه بگه!

گفت: برو بخواب!

تا خواستم جیغ بکشم جلو اومد و یه چاقو رو روی قلبم گذاشت، پرید روی تختم سعی کردم از خودم دورش کنم، هلش بدم،  بزنمش، تکون بخورم تا ولم کنه، وقتی پدرم خوابیده بود اون با چاقوش بازوش رو زخمی کرده بود، اگه یکی از همسایه ها پلیس رو خبر نمی کرد مرد می خواست کارش رو تموم کنه، پلیس ها توی پارکینگ رفتن و به طرف در دویدن، ولی مرد وارد راهرو شده بود.صدای عجیبی شنیدم، وقتی از اتاقم بیرون رفتم دیدم که شیشه مقابل خونه شکسته، دیدم چیزی در مسافت دور ناپدید شد، فقط می تونم یه چیز رو بگم...هیچوقت اون صورت رو از یاد نمی برم.چهره سرد، چشمان شیطانی، و لبخند روانپریشی.اینا هیچوقت از سرم خارج نمیشن...

پلیس هنوز به دنبال این مرد هست.اگر کسی را دیدید یا چیزی شنیدید که شباهت هایی شبیه به این داستان داشت، لطفا با پلیس محل اقامتتون تماس بگیرین

داستان زندگی جف و چگونگی تبدیل شدنش به جف قاتل

جف و خانوادش همسایگان جدیدی پیدا کرده بودن، پدرش در کارش ترفیع گرفته بود و اونا می خواستن در بهترین جایی که میتونن زندگی کنن، جف و برادرش لیو  هم شکایتی نداشتن که بکنن، یه خونه بزرگ و بهتر رو چرا دوست نداشته باشن؟ وقتی داشتن اسباب کشی می کردن یکی از همسایه ها هم کمکشون کرد.

-سلام!

 زن این رو گفت و ادامه داد: من باربارا هستم تو خونه مقابل خونه شما زندکی می کنم.خب می خوام خودم و پسرم رو بهتون معرفی کنم.

اون برگشت و با پسرش صحبت کرد: بیلی اینا همسایه های جدید ما هستن.

بیلی سلام گفت و رفت تو باغچه تا با بچه ها بازیشو ادامه بده.

مامان جف گفت: خب، سلام منم مارگارتم و این شوهرم پیتره و اینا هم دو تا پسرمون جف و لیو هستن.

هر دو آنها با هم سلام و احوال پرسی کردن و بارابار اونا رو به جشن تولد پسرش دعوت کرد.وقتی کار اسباب کشی تموم شد جف رفت پیش مامانش.

-مامان چرا قبول کردی به مهمونی بچه ها بریم؟ اگه برای تو مهم نیست من از این بچه بازی ها بدم میاد.

مادر جف گفت: ما اومدیم اینجا و باید با بقیه همسایه ها وقت بگذرونیم و رفتار دوستانه داشته باشیم.حالا هم می ریم به اون مهمونی و دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.

جف خواست چیزی بگه ولی پشیمون شد.می دونست هیچ کاری نمی تونه بکنه.وقتی مادرش چیزی رو می گفت باید همون می شد.از پله ها بالا و به اتاقش رفت و خودش رو توی تختش انداخت، هر وقت اعصابش خرد می شد اونجا دراز می کشید و به سقف چشم می دوخت.احساس ناراحت کننده ای داشت البته نه این درد داشته باشه اما...یه احساس بدی.سعی کرد از این احساسات جدا بشه، صدای قدم های مادرشو شنید، مادرش ازش خواست آروم باشه.

روز بعد جف از پله ها پایین اومد تا صبحانه بخوره و برای مدرسه آماده بشه.وقتی صبحانه اش رو می خورد دوباره همون احساس ناجور اومد سراغش.این بار قوی تر بود.حالا باعث می شد درد خفیفی بکشه.اما اون دوباره فراموشش کرد.مثل لیو صبحونه اش رو تموم کرد و در بعد هم مثل همیشه منتظر اتوبوس شدن.وقتی منتظر بودن ناگهان چند تا بچه اسکیت باز به طرفشون پریدن اونا فقط چند اینج با جف و برادرش فاصله داشتن و باعث شدن اونا بترسن.

-هی چه غلطی میکنی؟

بچه برگشت پیش اونا.اون اسکیتش رو به دست گرفت.بهش میومد 12 ساله باشه.یه سال کوچیکتر از جف.بلوز موتور سوارا رو پوشیده بود و زیپ جینش رو بسته بود.

-خب خب خب به نظر میرسه شکار جدیدی داریم.

 ناگهان دو بچه دیگه هم اومدن.یکی از اونا خیلی لاغر و اون یکی تنومند بود.

-خب حالا که اینجایین بذارین خودمون رو بهتون معرفی کنیم، اول اینکه این کیثه

جف و لیو به پسر لاغره نگاه کردن.چهره ی احمق مابی داشت.

-و این ترویه

اونا به پسرک تنومند نگاه کردن، مثل یه خوک بود، به نظر می رسید حتی نمی تونه شلوارشو بالا بکشه.

-و من!

اولین بچه اینو گفت و ادامه داد: من رندی ام تمام بچه های این حوالی، می دونن اگه سر به سرم بذارن براشون گرون تموم میشه.

لیو ایستاد، یکی از اون بچه ها طرفش چاقو گرفته بود و اون خیلی ترسیده بود.

-نچ نچ نچ امیدوارم بودم بتونیم با هم کنار بیایم، اما به نظر می رسه ما باید خودمون تنهایی این کار سخت رو بکنیم.

بچه جلو اومد و کیف پول لیو رو از جیبش گرفت.جف دوباره همون حس سراغش اومده بود اما قوی تر، احساس سوختن از درون...او بلند شد اما لیو ازش خواست بنشینه.جف قبول نکرد و به طرف بچه رفت.

-گوش کن ولگرد کوچولو، کیف پول برادرم یا هر چی ازش گرفتی رو پس بده.

رندی کیف رو تو جیبش گذاشت و برای جف چاقو کشبد.

-اوه؟ مثلا می خوای چیکار کنی؟

همین که جمله ش تمام شد، جف توی دماغ بچه کوبید.رندی به طرف جف مشت زد ولی جف مچش رو گرفت و پیچید تا شکست.رندی فریاد کشید و جف چاقو رو از دستش گرفت.تروی و کیث به جف حمله کردن اما جف خیلی سریع تر از اونا بود.او رندی رو روی زمین انداخت.کیث به طرف جف شلاق وارد چاقو کشی کرد اما جف جا خالی می داد و چاقوی رندی رو توی دست کیث فرو کرد.کیث چاقو از دستش افتاد و جیغ زنان روی زمین ولو شد.تروی هم به جف حمله کرد اما جف دیگه نیازی به چاقو نداشت.اون فقط لگدی به تروی زد و تروی نقش زمین شد.با سقوطش جف دعوا رو برده بود.لیو هیچ کاری نمی کرد و با تعجب برادرش رو نگاه می کرد.

-جف چطور تونستی؟ 

این تمام چیزی بود که اون گفت.آنها اتوبوس رو دیدن که داشت میومد و می دونستن اکه فرار نکنن توی دردسر میفتن تا میتونستن به سرعت قدماشون افزودن و شروع به دویدن کردن.فقط یه لحظه برگشتن و پشت سرشون رو نگاه کردن و دیدن راننده داشته به بچه ها کمک می کرد.وقتی جف و لیو به مدرسه رفتن جرئت نکردن اینو برای بقیه تعریف کنن که چه اتفاقی افتاده. اونا مثل همیشه نشستن و گوش دادن به درس، لیو فکر می کرد برادرش به خاطر اون چند تا بچه رو کتک زده اما خود جف می دونست که دلیل اون کار خیلی بیشتر از اینهاست.یه چیزی بود، یه چیز ترسناک که وقتی جف دچار آن می شد قدرتمند می شد و به دیگران آسیب می رساند.اون از چیزی که داشت رخ می داد خوشش نمی اومد ولی اون نمی تونست به زور ازش جدا بشه.اون متوجه شد که این احساسات قدرتمند در بقیه اون روز و در مدرسه ازش دور و دورتر شدن.بعد از مدرسه وقتی به طرف جایگاه اتوبوس قدم می زد و به هیچی جز سوار اتوبوس شدن فکر نمی کرد خوشحالی اش را از دست داده بود.وقتی به خانه رفت والدینش درباره امروز پرسیدند.و او با صدای شکاکش گفت: روز عالی ای بود.


صبح روز بعد او صدای در زدن شنید.به دنبال صدا از پله ها پایین اومد و دو مامور پلیس رو دید که در چارچوب در خانه بودند، مادرش با چهره عصبانی به او نگاه می کرد.

-جف این ماموران به من گفتن که تو به 3 تا بچه حمله کردی، این یه دعوای معمولی نبوده و اونا چاقو خوردن، می فهمی؟ چاقو خوردن پسر!

جف سرش رو انداخت پایین و به کف اتاق پذیرایی نگاه می کرد و مادرش می فهمید که این حقیقت داره.

-مامان اونا برای من و لیو چاقو کشیدن

-پسر

یکی از ماموران اینو گفت و ادامه داد: ما 3 تا بچه رو پیدا کردیم دو تا چاقو خورده بودن و یکی شون خونریزی داخلی کرده بود.و ما شاهدی داریم که میگه تو در صحنه بودی.حالا چی داری که بهمون بگی؟

جف می دونست حرفی برای گفتن نداره، می خواست بگه که به خودش و لیو حمله شده ولی شاهدی نبود که معلوم کنه اول اون بچه ها حمله کردن، کسی نمی تونست حقیقت رو بگه چون اونا فرار کرده بودن و تنها کسی که ماجرا رو تعریف کرده بودن اون بچه ها بودند و شاهد دیگه ای هم نبود.جف نمی تونست از خودش و برادرش دفاعی کنه.

-پسر برادرت رو صدا کن.

جف نمی تونست این کار رو کنه.فقط اون بود که بچه ها رو زده بود.

-قربان، کارِ...کار من بود، من کسی بودم که بچه ها رو زدم، لیو سعی کرد جلوی منو بگیره ولی نتونست.

مامور به همراهش نگاه کرد و هر دو قبول کردن.

-خیلی خب بچه فک کنم یه سال بری کانون...

-صبر کن!

لیو اینو گفت.همه سر برگرداندند و لیو رو دیدن که چاقو به دست گرفته بود.ماموران اسلحه هاشون رو بلند کردن و روی لیو ثابت نگه داشتند.

-کار من بود، من به اون موش های کثیف آسیب رسوندم.میتونم ثابتش کنم.

اون دستش رو بالا برد و کبودی مربوط به دعوا رو نشون داد.

-پسر چاقو رو زمین بذار.

مامور این رو گفت.لیو چاقو رو روی زمین انداخت و دستاش رو بالا گرفت و به طرف ماموران رفت.

- نه لیو، کار من بود! من انجامش دادم!

اشک ها از صورت جف سرازیر شدند.

-هه برادر بیچاره، می خواستی برای کاری که من کردم سرزنش بشی؟ کافیه، بذارم برم.

پلیس لیو رو تو ماشین پلیس نشوند.

-لیو بهشون بگو که کار من بود! بهشون بگو! من بودم که اون بچه ها رو زدم!

مادر جف دستش رو روی شونه جف گذاشت.

-جف خواهش می کنم تو نباید دروغ بگی، تو می دونی که کار لیو بود، بهتره تمومش کنی.

جف با بیچارگی به رفتن ماشین پلیسی زل زده بود که لیو در آن بود.چند دقیقه بعد پدر جف سوار بر ماشین اومد و با دیدن چهره جف تونست حدس بزنه باید مشکلی پیش اومده باشه.

-پسر، پسر چی شده؟

جف نمی تونست جواب بده، صداش از شدت گریه گرفته بود.در عوض مادر جف پیش پدرش اومد و خبرای بد رو بهش داد.بعد از 1 ساعت یا بیشتر جف به خانه برگشت و دید والدینش شوکه، غمگین و نا امید شدن.نمی تونست اونا رو اینطوری ببینه.نمی تونست لحظه ای که لیو همه چیز رو به گردن گرفت رو از یاد ببره.رفت تا بخوابه، سعی کرد تا این افکار رو از ذهنش پاک کنه...دو روز بدون حتی یه کلمه از لیو در کانون گذشت.اونجا هیچ دوستی برای لیو نبود.هیچی جز غم و احساس گناه.شنبه، جف از خواب توسط مادرش بیدار شد، مادرش خوشحال و صورتی با نشاط بر خلاف روز های قبل داشت.

-جف روز شده.

 این رو گفت و پرده رو کنار کشید تا نور آفتاب اتاق رو روشن کنه.

-چیه، چه روزیه؟

جف اینو گفت و در جاش حرکتی کرد.

-مهمونی بیلیه.

حالا کامل بلند شده بود، جف گفت: مامان داری شوخی می کنی درسته؟ تو که از من نمی خوای برم به اون مهمونی بچه بازی؟!...این خیلی خسته کننده و و وقت تلف کردنه!...

-جف ما هر دو می دونیم که چی شده، من فکر می کنم این مهمونی بتونه روز های بد گذشته رو از یادمون ببره.حالا پاشو لباس بپوش تا بریم.

مادر جف از اتاق بیرون رفت تا خودشو آماده کنه.جف کلی با خودش جنگید تا بالاخره از جا بیرون اومد.یه بلوز معمولی پوشید و شلوار جین و از پله ها پایین اومد.مادر و پدرش کاملا حاضر شده بودن.مادرش یه پیراهن زنانه پوشیده بود و پدرش کت و شلوار.جف با خودش فکر کرد برای رفتن به یه مهمونی بچگانه اونا چرا اینقدر شیک لباس پوشیدن؟

-پسر فقط همینا رو پوشیدی؟

مادر جف اینو پرسید.

-بهتر از کلی لباس پوشیدنه

جف اینو گفت.مادرش خودش رو کنترل کرد تا فریاد نکشه و با لبخند قضیه رو سر هم آورد.

پدر جف گفت: جف، ما باید خوب لباس بپوشیم، چون لباس برداشت هر انسان از انسانی رو شرح میده که نمی شناسه.

جف خرخر کنان برگشت به اتاقش.

-نمی خوام اصن لباس شیک بپوشم!

جف اینو فریاد زد ولی مادرش گفت: لطفا چیزی بردار

او در اطراف دنبال چیزی می گشت که بشه بهش گفت شیک.یه شلوار سیاه پیدا کرد که جزئیات خاصی داشت و یه زیرپوش، نمی تونست بلوزی پیدا کنه که باهاش ست کنه.به اطراف نگاه کرد و فقط بلوز های راه راه و گل گلی دید.هیچ کدوم اونا به این شلوار نمی اومد.در نهایت یه هودی (پیراهنی که مثل شنل کلاه و بند داره) سفید پیدا کرد و پوشیدش.

-اینو پوشیدی؟

هر دو، هم پدر و هم مادرش اینو پرسیدن، مادرش به ساعت مچی نگاه کرد و گفت: اوه وقتی برای تعویضش نیست، بریم.

از در خارج شدن و از خیابان گذشتن و به خانه باربارا و بیلی رفتن.در زدن و منتظر دیدن بارابارا شدن.جف مثل پدر و مادرش لباس پوشیده بود، راه می رفت و درست مثل یه بزرگسال رفتار می کرد نه یه بچه.

-بچه ها بیرون تو حیاطن، جف چطوره تو بری و اونا رو ببینی؟

باربارا این رو گفت.جف به حیاطی که توش پر از بچه بود رفت، اونا لباس های کابوی پوشیده و داشتن با تفنگ پلاستیکی بازی می کردن.جف فقط ایستاده بود و نگاهشون می کرد تا اینکه یه بچه اومد و یه تفنگ پلاستیک بهش داد.

-هی می خوای بازی کنی؟

بچه اینو گفت.جف جواب داد: آه، نه من برای این بازیا خیلی بزرگ شده ام.

بچه با ناراحتی که در صورتش موج می زد به جف نگاه می کرد.

-خواهش می کنم!

-خیلی خب

جف اینو گفت، کلاه رو روی سرش گذاشت و شروع به شلیک طرف بچه ها کرد.اول براش مسخره بود اما به مرور جالب شد.درسته که خیلی باحال نبود ولی اولین باری بود که چیزی باعث می شد به لیو فکر نکنه.همینطورکه داشت با بچه ها بازی می کرد یه صدا شنید.صدای خش خش...وقتی دقت کرد، رندی، تروی و کیث رو دید.همشون با اسکیتاشون از روی فنس پریدن، جف تفنگ الکی رو انداخت و همینطور کلاه رو، رندی با کینه به جف نگاه می کرد.

-سلام جف، خودتی؟

اون اینو گفت و ادامه داد: ما چند تا کار نا تموم داریم

جف دماغ کبود رندی رو دید و گفت: منم همین فکر رو می کنم.باید شما رو به گند بکشم، شما کاری کردین برادرم به کانون بره.

رندی نگاه خشمگینی گرفت و گفت: اوه نه، من به اونجا نمیرم، من برای پیروزی اومدم، شاید تو اون روز تونستی به پشتمون لگد بزنی اما امروز نمی تونی

همین که جمله اش تموم شد به جف حمله کرد، هر دو روی زمین افتادن، رندی مشتی به دماغ جف زد و جف هم از گوشهای رندی گرفت و با سر بهش زد، جف رندی رو هل داد و هر دو با پا روی زمین افتادن، بچه ها فریاد زدن و والدینشون دوان دوان از خانه خارج شدند.تروی و کیث سلاح ها رو توی جیبشون در آوردن.

-هر کی دخالت کنه دل و روده شو می ریزیم!

اونا اینو گفتن.رندی چاقو در آورد و در بازوی جف فرو کرد، جف فریاد کشید و روی زانوهاش افتاد.رندی شروع به لگد زدن به صورت جف کرد، جف از پاهاش استفاده کرد و لگد پراند، رندی روی زمین افتاد، جف بلند شد و به طرف در رفت اما تروی نگهش داشت.

-یکم کمک می خوای؟

جف رو از یقه اش بلند کرد و به در حیاط کوبید.جف سعی کرد که بلند بشه اما زدنش و روی زمین افتاد.رندی شروع به لگد زدن به جف کرد تا جایی که شروع به سرفه های خونی کرده بود.

-پاشو جف، باهام مبارزه کن!

جف رو بلند کرد و به آشپزخانه برد، رندی شیشه ودکا رو دید که روی میز بود و اون رو برداشت و توی سر جف خرد کرد.

-بجنگ!

اونا جف رو به اتاقی دیگه بردن.

-یالا جف به من نگاه کن! 

جف نگاه کرد، صورتش از خون پر شده بود.

-من بودم که برادرت رو به کانون فرستادم و حالا هم تو اینجا می شینی و می ذاری اون اونجا بپوسه! تو باید شرمنده بشی!

جف سعی کرد بلند شه.

-اوه در نهایت! تو می ایستی و مبارزه می کنی!

جف حالا ایستاده بود، با صورتی خونین و ودکایی...یک بار دیگر اون احساس قدرت می کرد.مدتها بود این حس سراغش نیومد بود.

-در نهایت، بلند شد!

رندی اینو گفت و به طرف جف دوید، اتفاقی افتاد، روح جف ویران شد، همه عقل اش رو از دست داد، تمام کاری که میتونست انجام بده کشتن شده بود.اون رندی رو گرفته و روی زمین انداخت، پاش رو روی قلب اون گذاشت و فشار داد، رندی تو نفس کشیدن دچار مشکل شده بود، نفس هاش به شمارش افتاده بود.جف با چکش به بدن رندی زد، زد و زد تا اینکه خون از بدن رندی بیرون زد، آخرین نفس رو کشید و مرد، همه الان به جف خیره شده بودن، والدینش، بچه های گریان، حتی تروی و کیث...همه سلاح ها به طرف جف نشانه رفته بود، جف که این رو دید به طرف پله ها دوید، تروی و کیث به طرفش شلیک کردن هر کدوم از شلیک ها به خطا رفت، جف از پله ها بالا رفت، شنید که تروی و کیث به دنبالشن.وقتی تیرشون تمام شد، جف به حمام رفت، پشت پرده وان قایم شده بود، تروی و کیث حالا آماده مبارزه با چاقو بودند.تروی چاقو رو به طرف جف گرفت و جف از حوله گرفت و با پا به صورت تروی زد، تروی افتاد و حالا کیث بود که مانده بود، اون خیلی از تروی چابک تر بود.چاقو رو گرفت و به طرف گردن جف نشانه رفت.جف اون رو به دیوار کوبید.به خاطر این برخورد یک چیز بی رنگ از روی تاقچه روی آنها افتاد، هر دوی آنها سوختن و شروع به داد و بیداد کردن، جف چشماش رو مالید تا بتونه بهتر ببینه، رفت بالای سر کیث، اگر همانجا می ماند قطعا از خونریزی می مرد.جف لبخند مرموزی زد.

-چقدر بامزه س نه؟

جف اینو پرسید، کیث فندکی زد و اون رو به طرف صورت جف پرت کرد.

-آره چه بامزه!

اینو گفت و ادامه داد: صورتت بی رنگ و الکلیه

جف فندک رو دید که به طرفش پرت شد، با او تماس پیدا کرد و الکل ودکا باعث شعله کشیدنش شد.وقتی الکل او را سوزاند، پوستش رنگش را از دست داد.جف با صدای وحشتانکی فریاد می زد، سعی می کرد آتش رو خاموش کنه اما موفق نمی شد.الکل براش جهنم درست کرده بود، به هال رفت و روی پله ها زمین خورد، همه با دیدن جف جیغ می کشیدن، حالا یه مرد آتش گرفته می دیدن که روی زمین افتاده بود و به مرگ نزدیک بود، تنها چیزی که جف دید مادرش و والدین دیگر بودند که سعی می کردن آتش رو خاموش کنن، و سپس بیهوش شد.

وقتی جف بیدار شد دور تمام صورتش رو نوار پوشانده بود، نمی تونست چیزی ببینه، اما احساس می کرد بازوش باند پیچیه و تمام بدنش درد می کنه، سعی کرد بلند بشه اما با طنابی که به دست هاش بود به تخت بسته شده بود و افتاد، پرستار سراغش اومد.

-فکر نمی کنم هنوز بتونی از تختت بلند شی

اون اینو گفت و جف رو تو تختش مرتب کرد، جف آروم در جای خود دراز کشید، .بدون دیدن چیزی، بدون ایده ای درباره محیط اطرافش، بالاخره بعد از ساعتها او صدای مادرش رو شنید.

-عزیزم حالت خوبه؟

جف نمی تونست جواب بده تمام صورتش پوشیده بود و ناتوان به صحبت بود.

-اوه عزیزم خبر های خوبی دارم، بعد از اینکه تمام شاهدا گفتن که رندی بود که به تو حمله کرد اونا گذاشتن که لیو آزاد بشه

جف با این حرف دوباره به یاد طناب هایی که با اونا دستاش بسته بودن افتاد

-اون امروز آزاد می شه و شما دو تا دوباره با هم خواهید بود

مادر جف رو بغل کرد و بهش خداحافظی گفت. گذشت و روز شد و وقت اون رسیده بود که نوار ها رو باز کنن، همه خانواده اومده بودن تا ببیننش، وقتی دکتر نوار رو باز کرد همه بی صبرانه منتظر بودن، اونا منتظر موندن تا آخرین چسب هم باز شد و دکتر کاملا نوار ها رو برداشت.

-برات بهترین رو امیدواریم...

دکتر اینو گفت و سریعا پارچه رو از روی صورت جف برداشت.مادر جف با دیدن اولین منظره از صورت پسرش جیغ کشید، لیو و پدر جف هم با تعجب و ناراحتی به صورت جف نگاه می کردن.

-چیه؟ چه اتفاقی برای صورتم افتاده؟

جف با گفتن این حرف از روی تختش بلند شد و به حمام رفت و با نگرانی به آینه نگاه کرد، صورتش...این...این وحشتناک بود، لبهاش سوخته و قرمز بودن، تمام صورتش سفید بی رنگ شده بود و موهاش از قهوه ای به سیاه تغییر کرده بود.او به آرامی دستش رو روی صورتش کشید، احساس می کرد صورتش مثل چرم شده، در آینه و پشت سرش خانواده اش رو دید که نگاهش میکردن.

-جف

لیو اینو گفت و ادامه داد: این اونقدرام بد نیست

-بد نیست؟

جف اینو گفت و ادامه داد: این عالیه!

خانواده کاملا شگفت زده شده بودن، جف زد زیر خنده و خانواده شوکه شدن.

-اوه جف تو خوبی؟

-خوب؟ تا حالا اینقدر خوشحال نبودم! هاهاهاهاهاهاااااا به من نگاه کن، این صورت کاملا بهم میاد!

خنده اش قطع نمی شد، احساساتش از روی چهره اش نمایان بودند، دوباره به آینه نگاه کرد، به چه علت؟ خب شما باید به این فکر کنید که وقتی جف با رندی می جنگید چیزی در سر داشت، سلامتی، روان، پرخاش...ولی حالا او درست مثل یه ماشین قتل عام شده بود، چیزی که پدر و مادرش نمی دونستن.

-دکتر

مامان جف این رو گفت و خطاب به دکتر ادامه حرفش رو گرفت: پسرم...منظورم اینه که توی سرش...میدونی..

دکتر که منظور مادر جف رو می فهمید گفت: اوه بله این رفتار خیلی عادیه که گاهی بیماران نمی خوان باور کنن چه اتفاقی براشون افتاده، این رخداد تا چند هفته هم ممکنه ثابت باشه اما بعد از این مدت حالش خوب میشه، و ما هم یه تست سلامت روانی ازش می گیریم

-اوه ممنونم دکتر

مادر جف رفت پیشش: جف عسلم وقت رفتنه

جف نگاهش رو از آینه برگردوند، هنوز لبخند روان پریشی رو به لب داشت.

-چشم مامان هاهاهاااااااااا

مادرش شونه اش رو گرفت و در پوشیدن لباساش کمکش کرد.

مادر جف سراپاش رو برانداز کرد و دید که پسرش همون شلوار سیاه و هودی سفید پوشیده، حالا بخیه ها هم باز شده بودن و اونا با هم بودن، مادر جف اونو به اتاقش برد و کمکش کرد تا لباساش رو عوض کنه، وقتی این کارو می کرد نمی دونست که این آخرین روز زندگیشه.

بعد از نیمه شب، مادر جف با صدایی که از توی حمام شنید از خواب پرید.صدا مثل کسی بود که گریه می کرد، آرام شروع به قدم زدن کرد تا ببینه چه خبره؟ وقتی به داخل حمام نگاه کرد منظره وحشتناکی دید، جف یه چاقو برداشته بود و با اون روی صورتش یه لبخند همیشگی رو روی گونه هاش حک کرده بود.

مادر جف پرسید: جف داری چیکار می کنی؟

جف به مادرش نگاه کرد و جواب داد: مامانی نمی تونستم لبخندم رو برای همیشه نگه دارم، بعد از چند لحظه می رفت، ولی حالا می تونم تا ابد لبخند بزنم!

مادر جف متوجه چشم های جف شد که حلقه سیاهی دور تا دورشون رو گرفته بود.

-جف چشمات!

به نظر می رسید دیگه چشماش هرگز بسته نمی شدند، جف گفت: نمی تونستم صورتم رو ببینم، خسته بودم و چشمام از خستگی بسته می شدن، پلک هام رو بریدم و حالا می تونم تا ابد خودم رو ببینم، و صورت جدیدم رو...

مادر جف چند قدم به عقب برداشت، می دید که پسرش عقل خود را از دست داده...

-چی شده مامانی؟ من زیبا نیستم؟

-بله پسرم

اون اینو گفت و ادامه داد: بله تو زیبا هستی بـ بذار به بابات هم بگم تا اونم صورتت رو ببینه

اون به اتاق برگشت و شروع به تکان دادن پدر جف کرد تا از خواب بیدارش کنه.

-عزیزم اسلحه ات رو بردار ما...

اون با دیدن جف که در چارچوب در ایستاده بود و چاقو به دست داشت حرفش رو قطع کرد.

-مامانی تو دروغ گفتی!

این آخرین چیزی بود که اونا از جف شنیدن، چرا که جف هر دوی اونا رو با چاقو کشت، هر دوی اونا رو ...

برادرش لیو بیدار شد، صداهایی شنیده بود اما نه به وضوح برای همین دوباره به خواب رفت، وقتی در خواب بود احساس عجیبی سراغش اومد مثل اینکه کسی داره نگاهش میکنه، قبل از اینکه جف دهان او را هم پاره کنه از خواب بیدار شد، جف به آهستگی چاقوش رو بالا برد و به طرف لیو نشانه رفت، لیو تقلا کرد و سعی کرد از چنگال جف فرار کنه...

-ش...

جف این رو گفت و ادامه داد: فقط بگیر بخواب!

کانال کریپی پاستا در تلگرام: @Creepy_Pasta_Fan