خلاصه: احساس برای ناتوان هاست، اینطور نیست؟
داستان در ادامه
-تو هرگز لبخند نمیزنی، سرگی.
آلیسا یکبار این را به او گفت "چرا تو لبخند نمیزنی؟"
او جوابی سرد و معمولی دریافت کرد.
تو لبخند نمیزنی، تو خیلی حرف نمیزنی، تو همیشه...عصبانی، غمگین، خسته، تمام این سه تا، نمیدونم! تو خیلی خالی به نظر میای.هر کسی باشه فکر میکنه تو یه رباتی، به جز من.تو یه انسانی.خوشحال نیستی؟
خوشحال؟ اوه البته که او خوشحال بود.در میدان جنگ، در مبارزه، کشتن دشمنان...وقتی زندگی ها را میگرفت...اونجا جایی که بهش تعلق داشت بود.
-چرا احساساتت رو نشون نمی دی؟
او این را از روی کنجکاوی پرسید.سرگی در جواب فقط خرخر کرد.
چرا او جواب نداد؟ به خاطر اینکه نشان دادن احساسات مال ضعیف ها بود.او مغرورتر از اونی بود که قلبش رو با چیزایی پر کنه که خیلی از مردم میکنن_مردم ضعیف.او احساساتش رو با یه ماسک نامریی پنهان کرده بود.به ندرت حرف میزد.نمیخواست بقیه بدونن که به چه چیزی فکر میکنه.
-سکوت طلاییه
واقعا که اینطور بود.
اما امشب متفاوته.دراگونوف هنوز ماسک رو داره.اما فقط...میخواد کمی تغییر کنه.در صندلی بیمارستان در کنار تخت لیلی نشسته بود، و دست کوچک دختر تازه متولد شده اش را در دستان قدرتمندش داشت.
آنها اسمش را ساشا گذاشتند.
سرگی هنوز به سختی میتونست باور کنه چیزی به این زیبایی رو به وجود آورده باشه.با موهای نرم طلایی و پوست صاف، اون خیلی به لیلی شباهت داشت.به استثنای چشمان خاکستری شفافش.مثل چشمان دراگونوف (چشمای دراگونوف آبیه روشنه نه خاکستری گلم!-__-) سرگی برای مدتی قبل از اینکه لبخندش رو پنهان کنه بهش خیره شده بود.
چون نشان دادن احساسات برای ضعیف ها بود.
بله او ضعیف بود، نبود؟
دراگونوف نگاهش رو از ساشا گرفت.ساشا حالا داشت لبخند میزد.این به معنی این بود که او ضعیف بود؟
سرگی دستان ساشا را به لبهایش برد، و بوسه آرامی بر انگشتانش زد.
این او را ضعیف میکرد؟
نه، البته که نه! او ضعیف نبود.!
اما پس...چه باعث میشد او این کار را بکند؟
-هر کسی ممکنه که فکر کنه تو یه رباتی، اما من نه، چون نیستی.تو...انسانی...
داستان ترجمه بود و به نظرم چرت بود -_- ب هر حال سپاسیبا که خوندین بعی