خب سلام بچه ها.
همونطور که بهتون گفته بودم زندگی ناممو گذاشتم.
برا خوندن زندگی نامم برو ادامه...
خب من قبل از اینکه به دنیا بیام اِلنور 4 سالش بود و بابام یه غار شناس بود.
وقتی من به دنیا اومدم بابام به طرز عجیبی ناپدید شده بود و من بابام و ندیدم.
یه روزی وقتی من 4 سالم بود و اِلنور 8 سالش یه دزد بدجنس و بدذات مادرم و با اسلحه کشت.
من از اون موقع با اِلنور تمرین مبارزه میکردم.
البته اِلنور منو سرزنش میکرد و میگفت که بی عرضم چون من کاراته و تکواندو تمرین میکردم و حتی نخواستم که اِلنور به من اسلحه یاد بده...
کم کم وقتی بزرگتر شدیم رابطمون حدودا خوب شد.
البته من با اِلنور 360 درجه فرق دارم.
اِلنور بعضی وقتا به هوای سر کار رفتن میره بیرون که البته من میدونم خبریه!!!
همیشه با اِلنور دعوا داریم سر چیزای مزخرف یا تکراری.
ولی اِلنور همیشه مراقبم بوده همیشه.
من عاشق آبجیمم.
منم تا حدودی شبیه امیم چون منم پدر و مادر ندارم ولی این به اون معنا نیست
که جلوی دشمنام واینستم.
بالاخره قاتل مادرم و پیدا میکنم و اونو به سزای اعمالش میرسونم.
خب دیگه همین بود داستان غم انگیز من.
بای.