برای خوندن داستان برو ادامه.راستی فادی جون لطفا یه عکس برا پروفایلت بزار که ما تو رو اون شکلی تصور کنیم.لطفا یه عکس برا پروفایلت بزار لطفا. تو ماشین بودیم گشنه و خسته به لطف فادی خانوم که ناهار و به هیچکس نسبرده بود ما شبیه زامبیا داشتیم همدیگرو با اشتها نگاه می کردیم.
چا خواب بود.
ورا داشت با آلا فک میزد.
فادی داشت میروند.
منم مث همیشه داشتم با گوشیم ور میرفتم.
یهو ترق ترق ماشین وایساد و یه دود سیاه از اگزوزش دراومد.
بهه فقط همینو کم داشتیم.
همه اومدیم پایین و یه نگاه خیلی غمگین به هم انداختیم و دیگه همه میدونستیم که لااقل یه روز تو این جنگل موندگاریم.
خلاصه همه داشتیم زر زر میکردیم که یهو چا از اون وسط:من میتم که یتی بمانه اینچا بگیه برن برا ناگار یه تیزی پیتا کنن .ترجمه(من میگم که یکی بمانه اینجا بقیه برن برا ناهار یه چیزی پیدا کنن)
همه:چییی؟
ورا:قربونت برم چای باهوش من.
چا:مرسی.
ما:ایششش.
من:این فکرو از سرتون بیرون کنین که من بمونم اینجا.
همه:دقیقا همین فکرم تو ذهنمونه.
من:حدس میزدم.
همه رفتن و من موندم تنهای تنها میون کوهی از غمها.
قرار شد که من یه دبه ی بنزین بگیرم دستم و از ماشینا بنزین بخوام.
دو دیقه سه دیقه یه ساعت بالاخره یه ماشین جلوم نگه داشت.
از اون ماشین یه پسر اومد پایین که خییییلی به کارول میخورد و بعد من دریافتم که خودشههه.
کارول:کاری از من بر میاد؟
من:آ آ آلاااااا.
کارول:حالتون خوبه؟!آلا کیه؟
من:اممم هیچی منظورم اینه که ماشینم بنزین تموم کرده.
کارول:آهاااان حدس میزدم الان براتون بنزین میارم.
من:ممنون.
یه چن دقه شد دیدم بنزین و زد ولی ماشین راه نیفتاد ینی بدبختیییی.
کارول:ماشینتون خراب شده باید برسونیمش تعمیرگاه.
همون موقع بچولا رسیدن و آلا کارول و دید و بدون سلام و احوالپرسی نود تا سلفی باهاش گرفت.
وسطای سلفی کارول: دوشیزه ی زیبا چیکار میکنی؟
آلا:هااان؟
بعد آلا و کارول با هم جفت و جور شدن و کارول ساعتی آلای مارو قرض گرفت.
ادامه دارد...