+عِدامه+
بابام ورشکست شده بود و...با ملاقه افتاده بود دنبالم!خلاصه...من بدو!بابا بدو!من بدو!بابا بدو!
یهو هیهاچی نشست رو زمین و شروع کرد با ملاقه خودشو زدن!منم همینجوری نگاش میکردم که یهووووو...




از تخت پرت شدم پایین!
زیکا هم بیدار شد و با خمیازه گفت:چی شده?
به خودم اومدم و فهمیدم یکی داره جفتک میزنه(دارن در میزنن)
منم که اعصاب نداشتم گفتم:کدوم خری این موقع صبح داره جفتک میزنهههههههههه???
همون خر-خر خودتی خنگه!بگذریم جین کجاست?
زیکا-شیایوه?
من-تا جایی که یادمه صدای شیایو پسرونه نبود!
خرررررر-البته که پسرونه نیس و منم شیایو نیسم!
یهو اومد تو و اون خر کسی نبود جزززز



جززززززز





جزززز


جز هوارانگگگگگگگ!!!
زیکا داد زد-اینجا چه غلطی میکنی????
هوارانگ-آرومممم باشششش فرزندممممم!!!
زیکا زهرماری زیر لب گفت و رو به هوارانگ گفت:پس دلیل اومدنت چیه?
هوری-یه کسی رو آوردم که بابتش ذوقققق مرگگگگ میشین!اون کسی نیس ج....
السا پرید بیرون-منننننننننننننن!!!
هوری-قرار بود بعد از اینکه جز گفتنم تموم شد بپری بیرون!
السا-چه فرقی داره!
من-السا...میشه یه لطفی کنی?
السا-البته!
بعد هوری رو با تی پا پرت کرد بیرون درم بست!
السا-اوخیش جمع دخترونع شد!
بعد اومد و کلی جنگولک بازی در آوردیم و سلفی گرفتیم!
یکی دیگه در زد!
من-گم شو هوارانگ!
فادی-منم احمقااااااااا!!!
بعد با یه حرکت زد کل هتل رو ریخوند و ما رو پرت کردن بیرون!
فادی-هتله به مو بند بودا!بگذریم بیا بریم ددررررر!!!
نینا-علاقه ای به ددر رفتن با شما ندارم!
 لارس-من اومدم برای تورنومنت!
ما-عههههههههههههههههههه!!!
زیکا-چرا انقدر همتون یهویی میاید آخههههه!!!
من-داداشششششششششش
و شریجه زدم تو بقلش!
لارس-خواهریییی!!راستی اینجا مگه گرون ترین هتل آلمان نیس...پ چرا الان....
آلا-به لطف فادی جون ترکید!
فادی-
من-خوب....من یه جا برای گشتن سراغ دارم....
بقیه-کجاااااا???
                             *
همه با بهت و حیرت به اون آثار تاریخی خیره شده بودیم
ما-واووووووووووو!!!
سه ساعت همینجوری زل زدیم به آثار باستانی
بعد سه ساعت
نینا-قصد ندارید شوت شید تو?
ما-چراااااااااااااااااا!!
تا اومدیم بریم تو هیهاچی رو دیدیم که یه بند داشت هر هر میخندید!
ادی-چی خنده داره دقیقا?
تا ادی اینو گفت یه حفره باز شد و همه مون شوت شدیم توش!
شبیه یه سر سره بود که هر چه میرفتیم به تهش نمی رسیدیم!همه داشتن جیغ و داد میکردن ولی من دستامو گرفته بودم بالا و هر هر میخندیدم!
بعد از پنج ساعتتتتتتت بالاخره زمینو حس کردم...هوراااااا رسیدم!تا اومدم شادی کنم یهو همه اومدن پایین و خوردن به من و همه پخش زمین شدیم!
جاتون خالی سر تا پامون خاکی شده بود و موهامون فشن شده بود!!!
یهو دوباره صدای خنده هیهاچی اومد...








ادامه دارددد