شوتتتتت به ادامه شویدددد. القصه دیدم که فادیه.
می خواستم برندارم دلم سوخت.برداشتم و با ناراحتی گفتم:هان؟
فادی:هان چیه؟
هیچی نگفتم فقط حس کردم که چند نفر مث همیشه دارن بهش دیالوگ میدن ینی ورا و زیکا و آلا.
فادی:مگه قرار نیس تو با ما بیای مسافرت؟
من:مسافرت کوجا؟
آلا:جنگل دیه.
یهو حس کردم فادی به آلا گف ببند.
خندیدم.فادیم خندید.
فادی:حالا لوس نکن بیا خونم که میخوایم تصمیم بگیریم هرکی چی بیاره.بای.
من:بای.
دوباره با همون لباسا اومدم خونه ی فادی.
دیگه اون ماشین شاسی بلنده نبود.

آهی کشیدم و رفتم سمت در.
باز همون روال عادی بود.
فادی مث وحشیای دوران باستان:چطوری؟و یکی محکم زد پشتم.
آلا چشمشو گرفته بود که یه وقت چشمش روز بد نبینه.
من در کمال ناباوری به آرومی به فادی:خوبم تو چموری؟
آقا همه دهناشون نیم متر باز مونده بود.
فادی:وللشید خب بیاید بتصمیمیم.
فادی:ورا تو چارو نیار عوضش کلیییی آبنبات بیار.
قیافه ی ورا دیدن داشت.
فادی:آلا تو توپ.
فادی:آنالیس تو لواشک قرمزززز.
فادی:خودمم ماشین کرایه میکنم.
همه قبول کردیم و قرار شد دوروز بعد راه بیفتیم.
رفتم خونه و قضیه رو به لئو گفتم.لئو کار داشت و اونم این چند روز خونه نبود.قرار شد 4 روز بمونیم جنگل.
و دوروز بعد...
ادامه دارد....
معذرت به خاطر اونی که می دونین...