به قول ورا شوت شوووو ادامههههه.

خلاصه من با هزار چش و ابرو رفتن و تهدید کردن آلا و فادی و زیکا و ورا رفتم پیش شوان.من آدمی نبودم که با هرکسی کنار بیام به جز دوفسان خوبم.داشتم با گوشیم ور می رفتم که یهو دیدم شوان به من گفت: خانوم فادیا به من گفته که شما به من علاقه داری.

من با یه لبخند زورکی گفتم:حتما شوخی کرده.بعد با عصبانیت به آشپزخونه رفتم.فادی اونجا بود و داشت یواشکی دور از چشم بقیه قهوه میخورد.وقتی من اومدم می خواست توضیح بده که فقط یه پاکت قهوه داشتیم.ولی من بحثم که این نبود.
با عصبانیت محض نشستم جلوش و گفتم:تو بودی که به شوان گفتی من بهش علاقه دارم.
فادی با چهره ی بی گناهانش به من گفت:من؟من؟تو واقعا فک میکنی من؟
من:آره تو تو من واقعا فک میکنم که تو.
خلاصه صدای جر و بحث هامون اونقد بالا رفت که زیکا و ورا و آلا ام اومدن تو آشپزخونه.
آلا:دارین چه غلطی میکنین؟
ورا:چاااا بیا یه چیزی بهشون بگو.
زیکا:اه شورشو درآوردین ،فادی باز چه غلطی کردی؟
فادی:آنالیس میگه من به شوان گفتم آنالیس بهش علاقه داره.
آلا:خب تو گفتی دیه.
فادی هی داشت به آلا اشاره می کرد که اون دهنو ببنده.
آلا ساکت شد.
من واقعا عصبی شده بودم اگه تو پروفایلم خونده باشین من آدم زود عصبی شو ایم.با عصبانیت و یه خورده اشک سریع از در رفتم بیرون.بچه ها سعی کردن جلومو بگیرن ولی من سریع رفتم.
توی خیابون نزدیک به خونمون بودم تنها و غمگین باورم نمیشد که بچه ها با هم این کارو انجام داده باشن.
رفتم سمت کافی شاپ که یه فنجون قهوه بخورم چون میدونستم اگه این ساعت بیام خونه لئو سکته هرو زده.
یکم نشستم روی صندلی تا گارسون اومد و به من گفت:چی میل دارین؟
من:قهوه.
گارسون رفت و من روی میز خوابیدم و هق هق گریه کردم.
نتونستم قهوه مو بخورم ولی به خاطر همون 20 دلار ازم گرفت.
بالاخره رفتم خونه تا لئو منو دید دهنش به اندازه ی 360 درجه باز شد و همون سوالی رو ازم پرسید که انتظارشو داشتم.
لئو: تو تو واقعا الان اینجایی؟!!!!
من:بعله.
لئو:یا ابرفررررض و رفت تو دشویی تا ادامه ی کارشو بکنه و من باز تک و تنها میون کوهی از غمها رفتم توی اتاقم و درم محکم بستم.
تا اینکه گوشیم زنگ زد....
ادامه دارد..
معذرت به خاطر کم بودن...