__آشنایی ما با آنالیس__
امروز خیلی حالم داغون بود تصمیم گرفتم با دوستام برم پارک تا کمی تفریح کنیم بنابر این گوشیمو برداشتم و با آلوچکا تماس گرفتم بعد از چند تا بوق آلا جواب داد گفت: سلام فادی جون چی شده یادی از ما کردی؟
بهش گفتم: چند بار بهت بگم به من نگو فادی من فادیام حالیت شد؟
آلا: باشه بابا نکشمون حالا چیکار داشتی زنگیدی؟
گفتم: اه بس که حرف میزنی نزدیک بود یادم بره میخواستم بگم حوصلم سر رفته بیا بریم پارک برو بکس رو هم صدا کن بریم تفریح
آلا گفت: فادیا خبر نداری زیکا یه مدتیه نیستش ولی ورا رو خبر میکنم بیاد
من گفتم: باشه ورا رو صدا کن بیاد جای زیکا خالی پس فعلا خداحافظ
ساعت 4 عصر منتظرتم باب باب و تلفن را قطع کردم یه نگاه به ساعت انداختم سه و نیم بود یه قهوه دم کردم و نوشیدم و تیپ مورد علاقمو زدم توپم رو برداشتم و تو ماشین گذاشتم بعد از چک کردن همه چی سوار ماشین شدم و خودم رو رسوندم در خونه آلا. آلا برام دست تکان داد و بعد از قفل کردن در خونش سوار ماشین شد گفتم: سلام آلا چطوری؟
آلا: خوبم تو چه خبر؟
فادیا: هیچی پس ورا کجوس؟
آلا: بریم در خونه دنبالش
من گفتم: اوکی
تو راه پخش ماشین رو روشن کردم و تا رسیدن به خونه ورا فیض بردیم و کلی جینگولک بازی در آوردیم خخخ وقتی به خونه ورا رسیدیم ورا هنوز داشت آماده میشد بالاخره ورا هم آماده شد اومدیم بلند شدیم بریم یکی در زد گفتم ورا منتظر کسی بودی؟
ورا: نه
آلا: پس کیه در میزنه؟
ورا گفت: نمی دونم
من گفتم: خب برو باز کن درو زنگ سوخت
ورا رفت درو باز کنه دقایقی بعد ورا با چا برگشت با چا سلام و احوال پرسی کردیم و چهارتایی به پارک مورد نظرمون روندیم سر چهار راه متنطر بودیم چراغ سبز بشه تا ماشین رو یه جای خوب پارک کنم که یهو..
آلا با تعجب: بچه ها اونجا رو اون کوکیه
همه با تعجب نگاه می کردیم دیدیم آقا چشمتون روز بد نبینه کوکی بود خوشگلتر از زمان های قبل در کنارش یه دختر خوشگل کوچولو هم بود ورا سرش رو از پنجره بیرون برد: کوکی ما اینجاییم کوکی اینجا
کوکی ورا رو دید و پیش ما اومد سلام علیک کردیم و با اصرار ورا سوار ماشین کردیمش کوکی بیچاره دلش نمی خواست سوار بشه ولی مجبور بود از کمر به پایینش از پنجره به بیرون بود ورا اونو سفت گرفته بود تا نیفته کوکی هم دست و پا میزد گازشو گرفتم سمت پارک.دوست دخدر کوکی هم مثل چی دنبال ماشین می دوید خلاصه یه فرار مرغی بود جاتون خالی.بالاخره به پارک رسیدیم زیر انداز پهن کردیم و یه غذای مختصر زدیم به بدن و آماده شدیم بریم که یه دست والیبال بازی کنیم من و آلا با هم بودیم و ورا و چا و وکوکی با هم بودن منو آلا گفتیم: عه قبول نیس شما یه نفر بیشترین
کوکی گفت: میخواین من برم و دوستم رو بیارم؟
هارا از اون نگاه های غضب آلود بهش کرد و گفت: کوکی درسته که من تقاضای تو رو برای ازدواج رد کردم ولی مثل برادرم دوستت دارم و حق نداری تا آخر عمر ازدواج کنی بفهمیدی؟
کوکی: بله بله بله
آلا: فادیا اونجا رو
مسیر انگشتش به یه دختر اشاره میکرد که روی نیمکت نشسته بود ما موهای طلایی رفتیم سراغش و سلام کردم بلند شد و سلام کرد گفتم: من فادیا هستم اونام که میبینی دوستام هستن
و با دست نشونش دادم و ادامه دادم: آلا ورا چا و کوکی ما میخوایم بازی کنیم یه یارمون کنه میای با ما؟
دختر مو طلایی گفت: من آنالیس هستم خوشحال میشم باهاتون باشم
با اومدن آنالیس یارمون تکمیل شد و کلی بازی کردیم آنالیش خیلی دختر خوب و زیبایی بود ما بهش لقب پرنسس رو دادیم و با هم تبادل کردیم و قرار شد با هم دوستای خوبی باشیم.یه چند هفته ای گذشت و قرار بود آنالیس فوتبال مورد علاقشو ببینه من و ورا و آلا تصمیم گرفتیم غافلگیرش کنیم برای همین ورا از کازویا پول کش رفت و آلا هواپیما جور کرد منم بلیط بازی گرفتم روز موعود فرا رسید.
آنالیس : کجو میریم؟
ورا: یه جای خوب
بالاخره سوار هواپیما شدیم و در شهر مونیخ فرود اومدیم در فرودگاه کلی خوراکی خوردیم و تاکسی گرفتم به مقصد آلیانز آرینا هوا نیمه ابری بود و کلی کیف کردیم وقتی وارد استادیوم شدیم خیلی شلوغ بود نشستیم سر جامون بازی شروع شد آنالیس دعا میکرد برنده بشن دیگه آخرای بازی بود که تیم آنالیس با تک گل شواینی پیروز شدن جمعیت منفجر شد شانسمون بعد از بازی تونستیم با شواینی عکس بگیریم.آنالیس از خوشحالی گریه میکرد بگذریم وقتی که دید تو عکسا براش شاخ گذاشتیم میخواست بکشتمون :| هواپیما رو روی سرمون گذاشته بودیم که یهو یکی توی بلندگوی هواپیما گفت: اگه آروم نشین از هواپیما شوت میشین بیرون ما هم که غش کره بودیم آخیش بالاخره رسیدیم خونه و یه غذای خوشمزه خوردیم و خوابیدیم
پایان