سیلامممم.
اومدم با یه داستان که بازیگراش دوستای گلم و آبجیم و خودمم.
برا خوندن داستان برو ادامه.
من(آنالیس):خواب بودم مثل همیشه تا ۲ ظهر.مث همیشه خواهر اجنم ینی لئو از بیرون اومد.
لئو:نمیخوای پاشی؟
من:دیقا الان یه دلیل بیار که منو از خواب ناز بیدار کنی؟
لئو:دلیلللل؟!
من:بعله.
لئو:آلا پشت دره.
آقا منو دیدی مث هیولای هفت سر از روی لئو پریدم سمت در و رفتم پیش آلا.
مث همیشه همدیگرو بغل کردیم محکممممم.
آلا:چموری؟
من:خوبم، چی شده؟
آلا:فادی کارمون داره.
من مث لشکر شکست خورده گفتم:چیکار؟
آلا:میگه قراره بریم مسافرت.
من:کجااااا؟
آلا:جنگل.
من:جنگللللل؟!!!
راستش ما هممون برای استراحت آلمان بودیم.البت من که زادگاهم بود.بگذریم آلا گفت:بعله.
آقا یهو دیدم همه دارن منو با تعجب میبینن آلا هم که داره میخنده.خودم و دیدم.واااای با لباس خواب اومده بودم بیرون یه لباس آستین بلند خرسی با یه شلوار همون مدل.به آلا گفتم:بصبر من برم این ضایع هارو درارم بیام.
آلا:زوووود.
رفتم یه پیرهن زرشکی بایه جلیقه ی قرمز جیغ بایه شلوار زرشکی  بایه رژ لب قرمز جیغ زدم که لئو اومد پیشم گفت:کوجا؟
من:خونه ی آقا شوجاع.
لئو:هر گورستونی میری توروخدا خواهش میکنم تمنا میکنم تا ساعت ۱۲ شب کمه کم برگرد.
من:خخخخخ تونستم باش.
با آلا رفتیم سمت خونه ی فادی.
دیدیم یه ماشین شاسی بلند دمه خونه ی فادی.
من و آلا به هم نگریستیم ماشین برا هیچکودوممون نبود.زیکا و ورا و فادیم که ازین ماشینا نداشتن یا بهتر بگم اصن ماشین نداشتن.چاام که هیچ کوکیم که دیگه نگوووو ورا ناراحت میشه.
آقا رفتیم تو فادی دیگه مث وحشیای دوران باستان منو پرت نکرد تو خونه. آلا هم همینطور.با احترام ما رو به داخل خونش هدایت کرد.
یهو دیدم شوان داره منو با یه لبخند قشنگ نیگا میکنه.چشامو مالش دادم آقا خودش بود زیکاهم روی مبل بغلیش نشسته بود ورا هم مث همیشه کنار چا روی یه مبل دیگه حرفای عاشقونه میزدن.آلا سریع رفت روی یه مبل یه نفره نشست.منم به ناچار و با خجالت رفتم رو مبل دونفرهه پیش شوان.
ادامه دارد.....
ببخشید کم بود.